خودسانسوری

اینکه شلوغ باشی و بخوای ساکت باشی میشه خودسانسوری .اینکه آروم نباشی و نشون بدی که آرومی میشه خودسانسوری .اینکه وقتی یه گذشته رو زنده می کنی به خیال بی خیالی !میشه خودسانسوری. یعنی به خودت هم دروغ میگی گاهی انقدر ماهرانه این کارومی کنی گاهی انقدر ظریف حست رو به روی خودت  نمیاری که خودت به خودت میگی جل الخالق ...اینا نه اینکه ریاکاری! نه اینکه خودت نیستی! یعنی اینکه داری بخشی از خودت ،احساست ،و تفکرت رو حذف می کنی یه حذف ظالمانه که حتی برای ثانیه ای فرصت ظهور پیدا نمی کنه بخشی از آفرینشی که برات در نظر گرفته شده بخشی از زندگی که باید با شادی و سلامت روح و جسم سپری کنی

ما می تونیم دیگران رو از زندگیمون حذف کنیم چون حق انتخاب داریم ولی خودمون رو هم آره؟

خودی که لحظه لحظه با ما بوده و به ما فکر کرده ؟خودی که برای خلق کردنش قطره قطره و سلول به سلول زندگی کردیم؟

راستشو نگو ولی دروغ هم نگو

همه رو توی خماری بذار ولی خودت رو خمار نشون نده !خودت رو خمار اجباری نکن

وقتی شلوغ و هیجان زده و شیطون و پرحرفی و مودب میشینی، جلوی یه جریان رو میگیری که نتیجه اش مردابه!

وقتی توی قلبت خبری شده و درش رو هی میذاری نتیجه اش سیاهچاله

بذار نور رد بشه کاری نداشته باش که صاف میره یا موجی ؟

بذار نور بره اما یادت باشه همه جلوی آفتاب تند و پررو پرده می کشن !

من و تو دقیقا یکی هستیم فقط حساسیتمون فرق می کنه !

پ.ن

امروز خودسانسوری در مطبوعات رو می خوندم! که بسی خطرناکتر از سانسور است.

كاريكلماتور

 اي كاش نبودنت را هم با خودت برده بودي!    گلكار

گاهي وقتها سالهاي زياد براي ما زود مي گذره چون ذهن ما از ياد آوري سختي اون سالها عاجزه

گاهي دلمون مي خواد همه چي برگرده عقب

گاهي هيچي بر نمي گرده عقب

اما ما هميشه تغيير مي كنيم.ديگه به آهنگ قديمي علاقه اي ندارم ديگه واسه اون رنگ ذوق نمي كنم عوضش يه آهنگ جديد ياد گرفتم يه رنگ جديد پيدا كردم

اما نمي دونم چرا باز يه چيزي سرجاش نيست.اينا رو واسه چي نوشتم؟اگه مي دونستم دفترم امنه شايد مي گفتم.

اگه همه چي سرجاش بود كه دنيا مي گنديد اگه همه چي سرجاش بود عاطفه و شعري بوجود نميومد.اگه همه چي سرجاش بود كه ما تجربه شرايط مختلف رو نداشتيم اگه همه چي سرجاش بود كه خودمونو نمي شناختيم.

من به اين آزادي اجباري زميني راضي ترم تا اون زندان آسماني ولي بي تجربه و تلاش

من به اينهمه تغيير راضي ترم تا ترس از تغيير

من به اين ايمان چون بيدلرزانم راضي ترم تا آن كفر با ثبات

من به اين دوست نداشتن و عاشق نشدن فلسفي ام راضي ترم تا تجربه هاي تكه پاره و بي سرنوشت

من ...من به اين من گفتنهاي صادقانه راضي ترم تا تو گفتنهاي مشكوك!

نهانی نامی بر خود بگذار

ای جوان ناشناس که شوری در سر داری ،گمنامی خویش را غنیمت بشمار .اگر آنانکه قدر ترا نمی دانند با تو مخالفت می کنند و معاشران تو را ترک می گویند و به سبب اندیشه ای که عزیزش داری می خواهند ترا از پا در آورند،چه باک داری ؟زیرا این خطر آشکار در مقابل خصومت پرگزند شهرت ،که ترا بر سر زبانها می اندازد و بیچاره و ناتوانت می کند بسیار ناچیز است .

هرگز در پی آن نباش که دیگران به نیکی یا زشتی از تو یاد کنند و اگر زمانی گذشت و دیدی نام تو در دهان مردمان است بدان اعتنا مکن،همچنان که به سخنان دیگرشان اهمیت نمی دهی .

بیندیش که نامت آلوده شده است و آن را از خود دور کن .نهانی نامی بر خود بگذار تا خدا بتواند در دل شب ترا بدان نام بخواند و آن را از همه کس پنهان بدار.

راینر ماریا ریلکه به کاپوس ،کتاب چند نامه به شاعری جوان،ترجمه پرویز ناتل خانلری


پ .ن

گاهی ،نه خیلی وقتها احساساتم قاطی می کند ! سوژه ها مرا به خواب می برند. موسیقی لیلا بانو مرا وامیدارد از ریلکه مطلب بگذارم .گردن دردم باعث می شود فکر کنم نباید کوله سنگین بلند کنم اما صفحه ایران هم می توانست خوب باشد ،همین طور که قهوه خوردن سر ظهر با بوی مرغ و نخود فرنگی قاطی می شود ...خراسان عزیز خورشیدت مرا نورانی می کند خواب می دیدم با لباسی قشنگ در مسیری رودخانه ای پرواز می کردم !!!!!!! ناهار امروز قاطی پلو ! من و تو و خیلیها که دلشان بخواهد دعوتند ! یادم باشد جورابم را حتما بدوزم و با هیچ کسی مسابقه ندهم و عصر بروم پارک و با روزهای آینده ام مصاحبه کنم البته اگر کسی توانست این پرنده وحشی را رام کند!!!!!


 

چند نامه !

همیشه تو مقدمه کتابت می مونم و همیشه توی سطر اول می مونم و همیشه فکر می کنم چقدر زودتر از من به دنیا اومدی ولی می دونستی یه روز منم میام به این دنیا گرچه اون موقع بیش از نیم قرن از برگشتنت گذشته باشه !یعنی تو اومدی و رفتی و من هنوز نوبت اومدنم نشده بود و با این حال می بینم که چقدر به من نزدیکی !حتی وقتی اینهمه دوری هم به عدد سال و ماه و هم حتی تکه ای از زمین که ما قرار شد در اون نفس بکشیم و ما ازدواج کردیم ! نه یک ازدواج معمولی و زمینی که روحهای ما به هم گره خورد و من دیدم که تا به حال هیچ هموطن همزبون همسن و سال و همجنسی مثل تو به من جواب نداده و پیش از آمدن من به فکر من نبوده و چرا من باید یک بار کتابت رو بخونم و بمونم توی مقدمه و یادداشت برداری کنم و بار دیگه توی فصل بهار کتابت با همون فونت سالها پیش بیاد جلوی چشمم؟ چیزی در حد اطمینان بهم میگه تو هم می خواستی که من باشم و چون می خواستی من به وجود اومدم هر چند خیلی دیرتر از تو اومدم  ولی اومدم  و این دیر رسیدن چیزی از اهمیت رابطه ما کم نمیکنه و این کوچکتر بودن من به لحاظ سن و روح چیزی از عظمت و عمق این ارتباط کم نمی کنه ....نامه هات رو می خونم به خودم ،به کاپوس ،که صد و هفت سال پیش نوشتنش رو آغاز کردی .....ریلکه عزیز

همیشه حرفی رو می زنی که من همیشه در حال تجربه اش بودم و چون اهمیتش رو نمی دونستم خودم رو سرزنش می کردم ...

من از تو بسیار آموخته ام و خوشحالم که امروز نیستی تا به تکلف بیفتم  و رنجهای کاپوس رو تحمل کنم ،رنجهای جوانی که مشتاق پاسخ بود.

تغییر اساسی

خب بعضی چیزها برای همیشه عوض میشن و اگه رو راست باشی با خودت فرصت نمیدی بهشون که بفهمن عوض شدن ،حذف شدن یا دیگه نمی تونن که باشن!

به این  میگن تغییر اساسی 

کاری که اوباما و کروبی هم نتونستن بکنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کی حاضره یه تغییر اساسی بکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

غریب کوی توام با وطن چکار مرا!

ممنون از دوست که این کامنت رو گذاشت !مونده بودم بعد از اینهمه وقت در کنار خانواده و دوستان و اقوام بودن چطوری دور بشم !همیشه دوران دانشجویی هم همینطوری بودم موقع رفتن عصبی می شدم و به مامانم گیر میدادم اما فرقش این بود که وقتی می رسیدم خوابگاه مشغول درس و دانشگاه و دوستانم می شدم اصولا هم زیاد آدم وابسته ای نیستم اما این بار فرق می کنه دیگه از درس و دانشگاه و دوستای خوابگاه خبری نیست و من وارد یه مرحله جدیدی شدم که باید علایق و وابستگیهام رو بر اساس اون ترتیب بدم!

در هر صورت رفتن سخته

اما برای موندن هم دلیلی نیست!

راه من

من به یه نتیجه قطعی هر روز نزدیکتر میشم گرچه به روی خودم نمیارم تا راههای دیگه رو ازسرکنجکاوی یا میل به سرکش بودن تجربه کنم اما هر روز این راه خودش رو بیشتر نشون میده تا شاد تر باشم تا خیالم راحت تر باشه تا آروم تر باشم تا هرچی دانشم نسبت به دنیایی که در اون زندگی می کنم بیشتر میشه فسرده و یخ زده و ناامید نشم تا بدونم زور همه مون کمه !همه مون مثه همیم توی قدرت داشتن توی ضعیف بودن توی کشته مرده این بودن که مورد توجه باشیم تا دوست داشته باشیم و بشیم.

گرچه راههای زندگیمون فرق داره گرچه اسمهامون فرق داره خونه هامون یه جا نیست زبونمون یکی نیست ولی شبیه همدیگه هستیم تو شبیه دیروز منی! من شبیه امروز یکی دیگه و چقدر این راه تکراری همه مونو سرکار گذاشته یه عده رو غمگین کرده و به اصطلاح فهیم و روشنفکر و یه عده رو یابو ولی به خدا همون یابو هم قد خودش همه چیزو می فهمه

من هر روز به این قطعیت نزدیکتر میشم و به روی خودم نمیارم تا سرم گرم بشه چون فکر می کنم منحصر به فردم سر همین باید راهم با همه فرق داشته باشه ولی خودم می دونم نیست ،تو هم می دونی نیست!

من تسلیمم از همون روزی که به دنیا اومدم فقط نمی دونم واسه کی داریم شاخ و شونه می کشیم ؟

من به دنبال دانشم به دنبال فرمول . اثبات و طرح جدید و آدم جدید و مرور قدیمی ها از هر مدلش

من به دنبال خاطره سازی ام و آرزوی داشتن یه خاطره جدید

می خوام که باشی و دلتنگ بشم و وقتی هستی از اینکه هستی ناشکر باشم و سر به هوا

اصلا می خوام هی به من نشونه نشون بدی و من هی نگیرم!

می خوام وقتی کلی چیزای قشنگ دیدم هیچ حسی نشون ندم تا برسم به دفترم و مدیحه سرایی کنم .

می خوام یادم بره زمین کوچیکه توی اون منظومه شمسی که خودش خیلی کوچیکه دلم می خواد سرعت نور رو بدست بیارم ولی به تو توجهی نکنم!

می خوام بغل دستیمو نادیده بگیرم عوضش واسه یه آدم توی یه فیلم گریه کنم .

می خوام درس بخونم توی یه دانشگاه معتبر تا بگم هستم ولی کاری به بودن تو نداشته باشم .

اصلا من سر جنگ دارم یه جنگ پنهان تا بهم توجه کنی

تا اعتراف نکنم بیشتر توهای نوشته های من خودت هستی می خوام مشتاقم بشی که برگردم به راه راست

آخه میگن کوتاهترین راه راه راسته

خودم توی هندسه اقلیدسی خوندم !

همون موقع که فضای نااقلیدسی هم می دونستم وجود داره!!!!!!!!!!

 

اینجوری فایده ای نداره

یه کم

نه بیشتر

شایدم یه کم

من....

نه بی خیال

سکوت هم چیز خوبیه

فقط گاهی دلم تنگ میشه

هم برای خودم

هم برای ...

بازم بی خیال....اینجوری فایده ای نداره

عکسی از هنگام

عکسی از هنگام رو اینجا ببینید


http://bachephysicdun.blogspot.com/2010/03/persian-golf-beach02.html

بازم مشق!

این آفلاین یکی از دوستامه ...یاد شاید روزایی که می تونستم اینجوری فکر کنم الان دیگه نه !همه محتاطیم همه ...من هم مثه همه البته همه اونایی که من درک کردم! یه کم ستم و خز هست ! دوست دارم بذارمش خوب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

منتظر نباش که شبی بشنوی
از این دلبستگی های ساده ، دل بریده ام !
که عزیز بارانی ام را ،
در جاده ای جا گذاشتم !
یا در آسمان ، به ستاره ی دیگری سلام کردم !
توقعی از تو ندارم !
اگر دوست نداری ،
در همان دامنه ی دور دریا بمان !
هر جور تو راحتی ! باران زده ی من !
همین سوسوی تو
از آن سوی پرده ی دوری
برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست !
من که این جا کاری نمی کنم !
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم !
همین !
این کار هم که نور نمی خواهد !
می دانم که به حرفهایم می خندی

من از این دنیا چی می خوام؟

یه چیزی همیشه به روحم گیر میده!

من چی می خوام؟

همش می پرسم دارم درست زندگی می کنم ؟

وقتی عمرم بگذره شاد و خوشحالم ؟

و هی میگم دارم تلاشمو می کنم ...دارم تلاشمو می کنم

فقط از لحظه هایی می ترسم که نتونستم درکشون کنم

از آدمهایی که میان تو زندگیم و فقط یکبار فرصت دارم بخشی از همیشه ی زندگیم باشن و من هی سر میخورم از همیشگی شدن همیشگی بودن ....نمی دونم چرا ؟

زیاد به لحظه هام فکر می کنم به خوب بودنشون و یادم میره که برنامه داشته باشم

اصلا دردم اینه که فرو نمیرم توی زندگی توی روزمرگی توی شبیه همه شدن توی ثروت و شهرت و توی هیچ چیزی که همه به دنبالشن !

من همیشه می خوام از بیرون به زندگی نگاه کنم از بالا و این خیلی بده چون گاهی باید محو شد و بازی کرد و بازی خورد و ادای عشق رو در آورد و بی خیالی

گاهی باید بد بود یه بد ویژه یه بد خاص یه بد که پشیمون بشه و بخواد خوب بشه

می دونید چی میگم؟ 

گاهی خودم قاطی می کنم ....دلم شفافیت میخواد!

امروز ششمین روز بود آفرینش تکمیل شد!

چه هنگامه آرامی برپاست!

خودش میگه توی شش روز همه چیز رو آفرید ...امروز دومین روزش بود روزی که یه زمانی  برام یه مفهوم جزیی دوست داشتنی داشت و حالا یه مفهوم کلی دوست داشتنی داره چون یکی از اون شش روزه همون شش روزی که اونهمه آب ریخت تو ظرف زمین و واسه اینکه پخش نشه تو هوا همیشه خودش نگهش داشت !همون روزی که منو بین اونهمه صخره و آب و صدف و کوه و غار آفرید و اصلا نگفت این کوچیکه بی خیال! جوری واسه من  مژه و چشم و دماغ ،دهن  آفرید، جوری  واسه اون توتیای قشنگ جزیره هنگام وقت صرف کرد انگار فقط داشت ما دوتا رو می آفرید! می دونست یه روز میرم می بینمش با اون چشمای بنفش می دونست خرچنگ و دلفین و دره ستارگان رو می بینم  و بعد به خودم میگم بی خیال دختر اینهمه زیبایی رو کی می تونه درک کنه ؟

عید شد مثه هرسال و من روزای اول رو گذاشتم واسه فکر کردن همین...

عید شد و من بی خیال نیستم هدف و برنامه و این جور چیزا توی ذهنم دارم ...

سر هفت سین از همه خواستم بهترین خاطره سال قبل رو بگن ..من خاطره خاصی نداشتم یعنی یادم نمونده بود تا اینکه یاد سفرهام افتادم ...پیاده روی زنجان به ماسوله ،بکر گردی توی ساری ،کویر مصر و گرمه و مهرجان ،مشهد مقدس، کاشان با دره پریا ن و طواف فین و زاری من برای امیرکبیر و سر آخر قشم و هنگام ...خب این سفرا جزو بهترین خاطراتم هستن

حس اینکه روی خلیج فارس بودم اینکه رفته بودم روی تکه ای از ایران که جدا بود ازبقیه اش اینکه به آبهای جهانی وصل شده بودم اینکه جزیره بودن چقدر گاهی خوبه و گاهی دردناک، اینکه دلم می خواست قشم و هنگام رو بغل کنم بیارم روی خشکی بزرگ، اینکه همه ماهیهاش رو می خواستم دست بگیرم همه خوشرنگی آبش رو جا بدم توی چشمهام تا هیچ وقت فراموش نکنم ...اینکه اونهمه زیبایی برای من زیاد بود ! همه این حسها با من بود و تکرارمی شد... وقتی با قایق موتوری می رفتیم تا پا بذاریم روی هنگام وسیع شده بودم و خوشحالم که اونجا روی لزجی سبز رنگ با پای برهنه جلوی کر سر خوردم و خوشحالم که باز با دوستانم بودم. شبی که قرار شد هر کسی درباره خودش بگه و بقیه نظر بدن نوبت به چند نفرمون نرسید ولی قبلش فکر می کردم درباره خودم چی بگم ؟ هیچی !!!!!می تونستم درباره همسفرام بگم و اینکه همه شون رو به شکل ویژه خودشون دوس دارم حتی عضوای جدید رو...  سحر بوخرچنگو به خاطر کیف پر از مگسش و دایی جون که استاد آب کشیدن از چاه آب دره چاهکوه بود و توی رقابت نفر آخر شد و من نفهمیدم کی شد دایی جون؟

سفر شاد بود، سخت بود ستاره سهیل نفهمه که نوشتم سخت بود !!! خوب بود ،بد بود توش کلی چیزای جدید از دوستام یاد گرفتم از تفکر سیستماتیک بچه های مکانیک از تجربه های عاشقانه گربه سان گروه  حتی از سوء تفاهم دردناک من و صمیمی ترین دوستم ...از نگاه دقیق برگزار کننده لیگ دختران چشم درشت رنگی!

از سارا که نبودنش شده بود یه تجربه تازه برای بقیه که همدیگه رو واقعا دوست داشتن نمی دونستن چطوری بگن! از جانت که یادم آورد آدما هر بار که همدیگه رو می بینن با یه فرد جدید آشنا میشن چون ما پیوسته در تغییریم از عاطفه که خودش نفهمید ولی انصافا شب چارشنبه سوری شاگرد خوبی شده بود واسه استاد سعید! و البته از سرپرست صبور و خوب گروه و عضو همیشه خندان حیف که دیره واسه اینکه آموخته هامو بهشون بگم. اما مهم اینه که یاد گرفته باشم.

نوروز شد و من یادم می مونه که شکوفه ها امسال هم در اومدن ...نوروز شد ومن یادم میارم که واقعا نوروز یعنی چی؟