باید بیدار بمانی

باید بیدار بمانی

حتی اگر همه خوابیده باشند

صدای خروپفشان بیاید ،غلت خوردنشان را ببینی

باید بیدار بمانی و نگذاری صفحه ات خاموش شود به خواب برود

حتی اگر با آن کاری نداری

باید بیدار بمانی

راه بروی

اشک بریزی

دیوارها را بغل کنی و فریاد بزنی

باید توی تاریکی تنهای شب برای خودت لالایی بخوانی

چون تو سوال داری

چون تو سرکشی

چون تو بی خیال نمی شوی

شمعی دستت گرفته ای

در باد راه می روی

باید روشن بماند ،باید بیدار بماند

تو تنها بازمانده ای

که خواسته ای دارد

که حتی خود خدا هم راهش را نمی داند.

کی برنده س؟

زندگیم رو بالا پایین می کنم ببینم تا حالا چیکارا کردم ؟کجاها بودم ؟ با کیا بودم و چه تغییراتی کردم ؟

گاهی حس می کنم زندگیم فراز و فرود چندانی نداشته بعد  با خودم میگم اگه اینجا نبودم اگه این فکرا توی سرم نبود و و می تونستم یه جور دیگه زندگی کنم یا اگه اینجا بودم و مثل خیلیها برخلاف قاعده ای که توی مغزمون فشار دادن زندگی می کردم آیا به چیزایی که میخواستم می رسیدم؟ آیا من خوشحالتر و موفق تر و عاشق تر بودم ؟اصلا چه چیزایی رو داشتن برام مهم و خواستنی بود والان چه چیزایی هست؟

لذت بیشتر؟ شلوغی و دور و بر پر از تحسین کننده ها و دوستان؟ محبوبیت؟ شهرت ؟ پول و ماشین و خونه فلان؟

سفرهای زیاد و طبیعت و آب و ابر؟ شعر و کتاب و اندیشه ؟

واقعا چی منو آروم می کردم و بهم حالی میکرد خوشبختم و الان چی نیست که این احساس رو نداشته باشم ؟

واقعا توی زندگی کی برنده س؟اونکه از من موقعیتهای بهتر و بیشتری داره ؟ راحت تر پول خرج می کنه ؟

یا کسی که بیشتر از من پیش خودش توی خلوتش وقتی لحظه لحظه ها شو وارسی می کنه می بینه چیزی نداره که به خاطرش شرمنده باشه فکری نکرده که حالش رو بد کنه

کسی که راحت تر از من خوابیده آسوده با دستایی که میذاره زیرگونه چپش و صبح که بیدار میشه میگه خداجون زندگی شیرین و سخته اما چشم بلند میشم و باز با لحظه ها پیگ پنگ بازی می کنم و سعی می کنم برنده بشم .

واقعا کی برنده س توی مسابقه ای که واردش شدیم و گاهی براش نامردانه همو می زنیم زمین.

دو راهی

دو راهیهای زیادی رو تجربه کرده بودم

جز این

دل به راههای زیادی داده بودم که عمیقا راهم نبود

به حرمت چیزهایی که توی ذهنم همیشه بزرگ بود

تسلیم راه ها می شدم به اطمینان رسیدنی درست

سکان رو میدادم دست دوست به خیال افق و بی نهایت و جایی که فقط  ابر و نم و آسمون باشه اما روی زمین!

و می دیدم دوست سکان رو از اول دست نگرفته

دست من رو داره و خیال رسیدنی در کار نیست

حالا این منم که سکان رو بدست می گیرم

و کسی هست که میخواد سکانی رو توی دستهاش داشته باشه گویا

و دو راهی من

جاییه که باید دنبال غریزه خودم باشم

یا به دنبال غریزه دیگری

یا من باید راهم رو نشون بدم

یا چشمم به راهی باشه که نمی دونم وجود داره

عقل میگه راه خودم رو برم  که سراسر دل خودم توشه

دل میگه راه دوست رو باز تجربه کنم که شاید راه من هم باشه !

زیر صفر

می دونید چرا ما آدمها برای همدیگه

مهم میشیم؟

چون توی یه راهی که هیشکی از تهش خبر نداره و می دونیم هر کسی باید تنها بره

دنبال تایید می گردیم

دنبال اینکه قدمها رو درست برداشتیم

بعد اگه تایید بگیریم از هم که هیچ

اگه نگیریم سعی می کنیم تایید بسازیم

حالا به هر زوری که شده

با تعربف از خودمون با دوست شدن با همقدم شدن

با کارهای مشترک کردن با خلق علایق مشترک

اینا همش طبیعیه

و گاهی دوست داشتنی و سرنوشت ساز

اما بدترین حالت موقعی اتفاق میفته که بخوایم

راه بسازیم

بگیم همه اون راهی که میرن رو اشتباهی میرن

مزخرفه !

راه اینه که من میگم و بعد بر اساس راه خلق شده همه چیز رو دوباره تعریف کنیم

اشتراکات رو ،دوست داشتن رو ،خوبی رو ،اندیشه رو

وای به اون روز

چون نه از تنهایی و ترس راهی که باید بریم خلاص میشیم

نه آخرش راهی رو که باید بریم رفتیم

صفریم

زیر صفر