آرایشگاه زندگی

هروقت میرم آرایشگاه

بیشتر به تفاوت آدمها پی می برم

یه سری وقتی میخوان وارد رابطه بشن از یه گوشه شروع می کنن

مراقبن بهت آسیب نزنن

اولش نرم و خوب جلو میان اما ممکنه بعضی ویژگیهات رو دوست نداشته باشن

بخوان از روش بپرن یا تند رد بشن ،زخمی میشی دردت میگیره اما باید طاقت داشته باشی

نشنیدی میگن بکش و خوشکلم کن

اینا شاید خوشکلت کنن اما دیگه باهاشون ادامه نمیدی

همونا که وسط کار هزار تا رابطه دیگه رو پیوند میدن هی با تلفن صحبت می کنن و مشتریهای بعدی رو راه میندازن

اصلا انگار نه انگار تو زیر دستشونی

یه عده هم از همون اول شروع می کنن به چنگ اندازی انگار پوست نرم و لطیف تو آزمایشگاهه یا راهی واسه دویدن و تخلیه انرژی

اونا رو هم شاید تحمل کنی اما فقط تحمل

کسایی خوبن که با پوستت رفیق میشن،می دونن کجاهاش حساس تره 

اونا باهات حرف می زنن فقط به کار فکر نمی کنن به مبادله به معامله

گرچه به معامله شون هم میرسن 

 اینا تو رو پابند می کنن

و میشن جزو همیشگی های زندگیت

همیشه هستن جاشون رو هی عوض نمی کنن و همیشه برات یه وقت خالی دارن


کتابها را فقط شب نخوانید .


همه کتابهایتان را شب نخوانید ،شبها زمین آسوده است ،از حرفها و انرژی های منفی خالی است .به خاطر همین روح شما آزادتر است آنوقت کتابهای خوب که بخوانید خیلی به دلتان می نشیند و بعد با خود فکر می کنید چقدر دلتان می خواهد خوب باشید !

چقدر دلتان می خواهد نیکی و بزرگواری کنید ،اگر شازده کوچولو خوانده باشید دلتان میخواهد کسی را اهلی کنید یا کسی شما را اهلی کند.برای کسی گل باشید یا کسی گل شما باشد .اما صبح که بیدار می شوید از احساساتتان خبری نیست باید حال کسی که حال شما را گرفته بگیرید باید نفرت خود را ابراز کنید باید برای داشتن چیزهای بیشتر رقابت کنید آنوقت شما مثل تاجر داستان شازده کوچولو دلتان می خواهد همه ستاره ها برای شما باشند بی آنکه بتوانید به آنها دست بزنید، شما فقط ستاره ها را می شمارید و آنقدر می شمارید که وقت سرخاراندن ندارید ،وقت کتاب خواندن که سهل است آن هم در روز، تا یادتان برود اهلی کردن یعنی محبت کردن یعنی دوست داشتن و خاص شدن برای کسی .شما وقت سرخاراندن ندارید شاید هم بیکارید و فقط دلتان می خواهد ستاره ها را از دور نگاه کنید و هیچ کاری نکنید اما هر وقت از این کار خسته شدید کتابی بردارید و بخوانید ،آنهم در روز تا بعد از خواندن آن فرصت و هیجان و انگیزه عمل کردن داشته باشید . شاید خوب باشد همین الان کتابی بردارید و بخوانید .

پ.ن: یادداشتهای روزنامه

گل بازی ، کشف روح یک بازی بچه گانه در جوانی

گل ترکیبی از خاک و آب که در کوچه های قدیمی و خانه های قدیمی بیشتر پیدا می شد،حتما پیدا می شد از بس که دیوارها کاه گلی بود ، با باران بوی گل بلند می شد و چه عطری داشت.

 باران و برف هم که نمی آمد صبح به صبح بوی خاک آب خورده بلند میشد چون  همه رسم  داشتند هر روز جلوی خانه شان را آب و جارو کنند و این آب و جارو درسحرگاهان نشانه نظم و سحرخیزی صاحب خانه بود و بودند کسانیکه عقیده داشتند اگر تا چهل روز پشت سر هم این کار را بکنند مرادشان را خواهند دید.

آن روزها کوچه ها بوی خاک میداد و گل را همیشه می دیدی  اما نه گل کثیف و متعفن بلکه گلی پاک و شفاف که به دستهای کودکانه جان میداد وقتی آن را ورز میدادند  وقتی آن را ته نشین شده بر کف جویی می دیدند یا  وقتی عبور آبراهه ای بر خاکی خشک آن را طراوت بخشیده بود.

اگر این طراوت را ظهری تابستانی زیر درختان انار دیده باشی و گل بازی کرده باشی که دیگر هیچ

تو ناخواسته جای فرشتگان پروردگار نشسته ای که تلاش می کنند موجودی را با گل بسازند و به چهره آن طرحی دلنشین بدهند و گاه در هنگامه آفرینش با هم درد دل کنند و این فرشته های کوچک گاه یادشان  برود طرح را لطیف بسازند و اگر حین بازی گل دعوایشان بشود و آن را با عصبانیت نقش و نگار بدهند شاید طرح خوبی شکل نگیرد وبه یکباره آن را به گلوله ای تبدیل کنند و موجودی که قرار بود خلق شود خلق نشود و در این میان بحث عوض شود و دلشان بخواهد قوری بسازند و یا تنور

که در قوری چای دیده اند و در تنور نان داغ و یادشان برود  موجود زنده ای را  در نطفه خفه کرده اند و به جای آن بیجان تنوری ساخته اند که باید در آن نان پخت تا جان آدمیان سیر شود و گندم آرد شده با آب خمیر شود و خمیر در آتش گرم شود و این گونه آب و خاک و آتش و هوا دست به دست هم دهند تا نان این روزی گرانبها پخته شود و روح شود.روحی که پیش از این در نطفه خفه شده بود.

گل بازی ، بازی ساده ای است که داستانهای زیادی پشت و پیش خود دارد و این روزها روان شناسان آن را برای روان کودکان توصیه می کنند تا از گل حس و زندگی و سلامت بگیرند اما گل دیگر چیزی نیست که هرجایی پیدا شود و هر دستی بتواند آن را لمس کند و هر شامه ای آن را ببوید و ناخود آگاه در اعماق ضمیرش جستجو کند که هی این منم ،آدمی که از گل ساخته شده ،گل بی ارزش اما خوشبو و دوست داشتنی

این روزها اما آتش همه جا دیده می شود هر روز دیده می شود و گرما می بخشد و می پزد اما یاد آدمی و ضمیر ناخودآگاهش نمی آورد که هی تو از گل آفریده شدی از ترکیب آب و خاک و باید روزی هم به خاک برگردی

گل بازی یک بازی قدیمی است خیلی قدیمی اما روح آن همیشه تازه و جوان است. بازی کودکانه ای بوده اما روح جوانی دارد روح کشف هویت ،سازندگی و خلق و امیدواری به پخته شدن و چیزی شدن ،کسی شدن ،قابل شدن و نه قابیل شدن .بازی فرشتگان ،گل بازی ، بازی عجیبی است

پ.ن:یادداشتهای روزنامه.