چه اعترافی می کنه لی لی!

همیشه آنکه می رود کمی از مارا با خودش می برد
 
جمله جالبی بود منم اول گزارشم استفاده کردم و البته به خواننده هم گفتم این جمله هیچ ربطی به موضوع گزارش نداره ...شاید سردبیر حذفش کنه ولی مهم اینه که من دوستش داشتم و چون دوستش داشتم خیلی خوب به موضوع ربطش دادم
همیشه همین طوره امان از وقتی ما آدمها چیزی رو دوست داشته باشیم اون وقت ممکنه کارایی بکنیم که به عقل جن هم نرسه مثلا همین دیروز چشمام در اومد تا بتونم یه تصویر رو ببینم! نمیگم چی تا تو خماریش بمونید
امروز یه آفرین به خودم گفتم چون من همیشه می نویسم و  این در حالیه که توی اجتماع نیستم تا مثلا براتون تعریف کنم چی شد و چی نشد ...ببینید اگه باشم چی میشه ؟
 کمی هم خودم رو مرور کردم مطلبی که بعد از برگشتن از تور ماسوله نوشته بودم رو می خوندم تا با احوال این یکی تور مقایسه کنم...خوبه بذارمش اینجا...
به این نتیجه رسیدم در هر دوتاش من کمی تا قسمتی خمارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سه روزی که توی کوه و جنگل و دشت زندگی کردم خوش بود .وقتی از بالای ابرها رد می شدیم وقتی طبیعت بکر رو وجب به وجب طی می کردیم وقتی همیشه از قبل گفته بودم خدایا من باید با دستهای خودم زیبایی هات رو لمس کنم نه اینکه فیلم ببینم و عکس .وقتی به خاطر همین تن به سختی زندگی ابتدایی دادم ولی در عوضش لذت بردم از همه چیز ،از مه و ابر و برفی که برای دست زدن بهش سه نفری مرگ رو به چشم دیدیم.از صخره هایی که با انگشتای خودم بهش آویزون می شدم .از شیبهای تند ،از لحظه های افتادن که همیشه دستی منو نجات میداد.دوست و همراه لحظه به لحظه من که خیلی بهش مدیونم .

زندگی توی طبیعت خوش بود .پای آتیش وقتی تا صبح نشستیم و حافظ خوندیم و آواز .توی چادر وقتی صبح صدای چرا رفتن گاو و گوسفند رو شنیدیم .زندگی خوبی بود وقتی خسته می شدیم و توی شیب تند می نشستیم و می زدیم زیر آواز ،وقتی سعید می رقصید و می خوند : قر تو کمرم فراوونه نمی دونم کجا بریزم؟ ...همین جا همین جا

وقتی توی شیب تند سگ کش سعید و احسان بحث مذهبی می کردن و اعتقاداتی که احسان داشت و سعید نداشت .وقتی در جواب میلاد که گفت مارکس معتقده دنیا از ماده اس و احسان گفت خوش به حالش ما این اعتقادو نداریم !چقدر لذت بردم احساس کردم چه جواب خوبیه برای هر کسی که اعتقادی رو داره و ما نداریم.

زندگی خوبی بود وقتی همش سبز بود وقتی از کنار چشمه شیرین سو توی روستای نوکیان زنجان سفر ما صبح چارشنبه شروع شد و عصر جمعه رسیدیم ماسوله و دلی از عزای غذای گرم در آوردیم .سفر خوبی بود وقتی سوری رک حرف می زد و سحر همیشه در حال غر زدن بود سفر خوبی بود به خاطر مدل حرف زدن معصومه  به خاطر چهره آروم اعظم به خاطر صدای آواز وحید وقتی می خوند : اما افسوس تو رو داشتن دیگه دیره دیگه دیره ...اما افسوس با نخواستن دلم آروم نمی گیره نمی گیره

سفر خوبی بود چون امین از پس متلکای داداشم بر میومد .سفر خوبی بود چون شش نفر  بچه های مکانیک 83 واقعا خوب و شاد بودن ...زندگی قشنگی بود به خاطر همه بچه ها به خاطر خدای بزرگ که اینهمه زیبایی رو آفریده بود تا ما ببینیم، چون منو راه داده بود شاهکارهاش رو ببینم. چون وقتی ازش خواستم کمکم کنه یادم بیاد واسه چی اومدم طبیعت کمکم کرد .چون منو گذاشت تا تنها باشم و فکر کنم و اشک بریزم تا درگیر ظواهر نباشم تا همه همراهانم رو دوست داشته باشم و براشون دعا کنم همون موقع که با می نی بوس از ماسوله می رفتیم فومن و همه بچه ها بزن و برقص راه انداخته بودن .وقتی لحظه های آخر دعای دسته جمعی رو آمین گفتیم همون دعا که محسن داداشم خوند و بعدش سرود ای ایران.

حالا برگشتم توی زندگی شهری به تهران .گروه 18   نفره ما 14 نفرش از اصفهان بودن دانشگاه صنعتی اصفهان و از ما جدا شدن دلم میخواد برگردم اصفهان ولی سفارش کار جدید گرفتم و نمی دونم چرا انقدر کرختم؟ چرا همش خوابم ؟ چرا انگار دیگه هیچ چیزی توی دنیا توجه منو جلب نمی کنه ؟چرا از هیچ چیزی لذت نمی برم چرا امید در من شکل نمی گیره ؟ بعد از اینهمه خوبی چرا من احساس تنهایی می کنم ؟ چرا دلم می خواد برای همیشه برگردم خونه و بخوابم، با هیچ کسی حرف نزنم و توی هیچ اجتماعی نباشم؟ نمی دونم چرا ؟ نمی دونم چرا؟احساس می کنم هیچ چیز این دنیا برای من نیست برای اینکه دل منو گرم کنه برای اینکه فقط مال من باشه فقط به صدای حرف زدن من گوش بده فقط با من بخنده با من بدوه و من تمام تنهاییم رو باهاش پر کنم ؟ می بینی حتی خودم هم انحصار طلب هستم ولی همیشه فریاد می زنم من برای هیچ کسی نیستم!

دوست دارم همیشه ببینمتون

دیشب فهمیدم یه کلمه رو من اشتباهی به کار می برم !تمام وقتایی که فکر می کردم اون حس اسمش تنهایی بوده نبوده ! عاشقی بوده یه درک خیره کننده یه حس خیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــــــــــــــــــلی خوب و قشنگ که من داشتم و خیلی وقتها دارم یه شادی ظاهرا پنهان که خیلی وقتها از دستمون در میره

وای چقدر تپه و جنگل مونده که من وجب به وجب فتح کنم

چقدر آدم خوب و نازنین

چقدر ساعتهای کشدار دوست داشتنی

می دونی ؟

اینا همش یعنی اینکه ما زنده ایم.و هر کدوم یه بخشی از این زنده بودن رو نشون میدیم

تویی که نقاشی می کشی

تویی که سایت طراحی می کنی

توی که می نویسی

تویی که عکس می گیری

تویی که آشپزی می کنی

همه مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون ....دوست دارم همیشه ببینمتون

فقط یه کلیک

گاهی فقط با یه کلیک صد تا پنجره به روی آدم وا میشه باور کن !!!!!!!!!!!

کویر خدا

منو بردی روی رمل ها بالای تپه های شنی تا رو به خورشید قدم بزنم تا هر قله بلندتری که می بینم هوس کنم بالا برم و من رفتم تنهای تنها روی شنهات دویدم پای برهنه، سر سره بازی کردم... مسابقه دادم...کویرت  غروب قشنگی داشت.طلوعش رو نشد ببینم...

روی تک تک تپه های شنی برات کامنت گذاشتم که منو تنها نذاری می دونستم سست ترین جا برای نوشتنه ولی نوشتم چون تو می خوندی

بعد گرچه به دنبال ناشناخته ای اومده بودم نه صرفا شادی و تفریح، تو به من باز آیه هات رو نشون دادی، بنده هات رو نشون دادی، پشت دلهاشون رو نشون دادی ،کلی نقاب نشون دادی، کلی تنهایی و درد نشون دادی، کلی خندیدم، کلی خنده های ساختگی شنیدم .

من روی همون قله بلندی که به خاطر تو گریه کردم نزدیک کسی ایستادم که می خواست نباشه می خواست ذره ذره نباشه و من نمی دونم به چه جراتی به جای تو حواسم بهش جمع شد و نمی دونم به چه حقی براش گریه کردم و دلم سخت گرفت ؟من تنها بودم و تنهاتر از خودم رو دیدم. من نقاب داشتم و نقابدارتر از خودم رو دیدم. من شاد بودم و شاد تر از خودم رو دیدم. من رها بودم از همه روابط و ضوابط و خواستنها و خواسته شدنها و مورد توجه بودنها و رهاتراز خودم رو دیدم.

من کویر رو دیدم، درخت انار رو دیدم درخت نخل رو دیدم و صدایی نشنیدم !

من کنار آتش نشستم دود خوردم، با دوست جدیدم از دل حرف زدم، سیب زمینی خوردم توی راه شعر خوندم و هر لحظه به یادش بودم به یاد ذره ذره وجودی که می خواست نباشه !

ما با هم ستاره ها رو نگاه کردیم تا زود نرسیم به زمین، تا زود خلوت ما باز به تجمع تن های تنها تبدیل نشه

ما همه خلوت داشتیم تا از خلوت اجباری دور بشیم اما هرگز با هم در این باره حرف نزدیم و نخواهیم زد!

جایی که ستاره ها به زمین نزدیک تر بودند من فرصت نزدیک تر شدن به تو رو پیدا نکردم ...

اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم

دستهامان خالی

دلهامان پر

گفتگوهامان مثلا یعنی ما

کاش می دانستیم هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد...

کامنت یک دوست

پی نوشت :
* یکی از دوستان فریدون مشیری از او خواسته بود که با هم به آمریکا مهاجرت کنند، مشیری از او مهلت میخواهد و روز بعد در جواب این شعر را به او میدهد

((من اینجا ریشه در خاکم ))

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشک من تو را بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده ست
دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده ست
غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده ست
تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک دل برکندن از جان است
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالیهای پی در پی
تو را از نیمه ره برگشتن یاران
تو را تزویر غمخواران
ز پا افکند؛
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیب خویش که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است؛
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است؛
تو با چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود و
اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده است
خواهی رفت
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم
امید روشنایی گر چه در این تیرگیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه، می مانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک
با دست تهی، گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت

نذار تنها بمونم

 

یارم چو قدح به دست گیرد

بازار بتان شکست گیرد

بازم سر چند راهی هستم

شاید مجبور شدم برای مدتی از کار و دوستان و کلاس زبان دور بشم..

شاید خیلی از فرصتهای جدید کاری رو از دست بدم

شاید دوستان جدیدم رو از دست بدم

امیدوارم اینجوری نشه تا زمانی که برگردم...

شاید هم بمونم ولی برای همیشه یک آرزو در من شکل نگرفته باقی بمونه

خدای بزرگ و قشنگ می دونم که بهم یاد دادی به چیزی دل نبندم و چیزی وقتی راه منو به سمتت دور می کنه برام کم ارزش باشه

ولی من هم آدمم پر از نقص پر از دلبستگیهای دنیوی پر از امیدهای واهی

کمکم کن نذار تنها بمونم....نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــذار

دو سوژه جدید

قراره این ماه واسه سپیده دانایی دو تا سوژه بنویسم یکیش رو میشه کاملا کلیشه ای برگزار کرد یکیش هم باید با استادای دانشکده ارتباطات علامه (دلبند شلوغ من) سرو کله بزنم

اگه آدم توی نوشته اش بگه که یه روزی سیمون دوبوار وقتی خاطرات کودکیش رو می نوشت و تو می خوندی متوجه شدی فرانسه خالق کلمه مترو بیش از دویصت ساله که مترو داره ...بده؟؟؟؟؟؟

نمی دونم با وجودیکه املای قوی ای دارم چرا  نمی تونم از نوشتن شصت و شست و دویست !!!مطمین باشم؟

ووووووووووووووو یه خبر دیگه اینکه تو خونه ما خبراییه

مثه اینکه بعد از اینکه خواهر سومی من و دومی رو قال گذاشت

دومی هم داره منو قال میذاره

چه دنیای قشنگی واقعا کیف می کنم ...یوهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو خداجونم

بنویسم؟

این روزها زیاد می نویسم و این یعنی اینکه چیزی درون من دست و پا میزنه برای وجود داشتن

یعنی میخوام بنویسم تا آروم بشم .بنویسم تا بیشتر باشم، تا بیشتر باشی

(ولی تو که نمی دونی !شاید حدسش سخت نباشه شاید هم خیلی سخت باشه )

ولی تو که همه چیز رو می دونی!!!! ...تو می خوای هیشکی جز تو توی قلب من نباشه ...خب باشه قبول... تسلیم

ولی فکر نمی کردم حتی اونایی که خیلی دوستشون داری حتی اونایی که خیلی دوستت دارن اونایی که وقتی پیشونی میذارن روی خاک و برات خاکی میشن اوج لذتشونه ...اونایی که هیچ کس براشون مهم تر از تو نیست ...اونایی که همه رو دوست دارن ...اونایی که خیلیها دوستشون دارن

حتی اونا رو نمی ذاری ؟ ...نمی ذاری ؟...نمی ذاری ؟....

فقط بهم زود بگو ....اگه تو بگی باشه بازم قبول.

ما همه دنبال چی می گردیم؟

امروز عرفه بود من اصلا نمی دونستم توی خیابون اسمش رو که دیدم آشنا نبود !!! دیشب اتفاقی فهمیدم کاملا اتفاقی بعد علی درستکار رو دیدم یاد اون شبای ماه رمضونی که با الناز جون می نشستیم تا یک پای حرفهاش. تو خونه هر وقت میاد روی صفحه تلویزیون همه یاد من میفتن

دیشب هم بحث دعا بود اینکه گفته بخوانید پس  اجابت می کنم. پس چرا ما چیزی نمی بینیم؟توی کلوب فریادم یه جمله از ترانه گوگوش بود :

من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم که بیاد

دل من از آسمون معجزه اصلا نمی خواد

ساقی گفته بود چرا ناامید جمله ات ؟

نیست ...نبود!

چون قشنگیای دنیا خیلی زیاده خیلی بزرگه چرا ما می خوایم هر کس و هر چیز قشنگی مال ما باشه ؟

گل تا وقتی روی شاخه اس قشنگه...

اما اینا همه اش کلکه هیچ عب نداره گل من پیش من باشه مال من باشه ولی گل من خیلی قشنگه همه میخوانش من هم نمی تونم غصه کسی رو ببینم نمی تونم گلم رو از هوا دور کنم پس چیکارش کنم؟

گلها به ما آرامش میدن نمیذارن تنها بشیم همیشه لبخند میارن روی لبهامون باهاشون آرومیم پس چرا نباید مال ما باشن ؟

اگه نباشی بهتره ؟ یا اگه باشی و مال من نباشی؟

 

يه مطلب ازش خوندم فهميدم عاشق خداست

نتونستم بي تفاوت باشم 

اولش نگران بودم زميني باشه

ولي نبود

اونم مبتلا بود

.

.

.

منم دوستش دارم... 

خدایا مرا از تیترها دور نگه دار

امروز بعد از مدتها از خوندن یه تیتر بهت زده شدم :همشهری توقیف شد!!!!!!!!!

خدایا مرا همچنان از دنیای سیاست دور کن ...از پستهای خرداد۸۸

از مرگ علی کردان هم متعجب نکن...اینکه بیچاره بود؟یا ...واقعا چرا مرد؟

ما را همچنان مشغول کلاس زبان کن بگذار فکر کنیم روزنامه نگاری کنیم یا برویم دنبال دانش و...

خدایا ما را از همه تیترهای قدیمی که دوست داشتیم دور کن و بگذار نشانه شناسی را درست یاد بگیریم تا بوی دانشجوی ارتباطات بدهیم!

بگذار سرگرم شیطنتهای دوست داشتنتی خودمان و دوستان باشیم!

اصلا یادمان بیاور که ما دلمان می خواهد عاشق شویم تا خوب بسوزیم ولی سیاست را یاد ما نیاور

زندگی از هر وری که به ما بر می خورد کمی تا قسمتی سخت است ولی بی خیال این سیاستش شو

می دانی که من ظرفیت ندارم وقتی هم حرص می خورم کسی نیست شانه هایم را بمالد خودت که می دانی هدی دارد می رود بقیه هم که رفته اند

راستی چرا به من شهامت ایستادن پای علایقم را نمی دهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا خوب نیست اینهمه نعمت یکجا به من داده ای غم توی دل کوچک پر ذوقم لانه کند ...

به مناسبت اینکه دوست کیه ؟

اینو پنج شنبه نوشتم پاش هم اشک ریختم ...به همه کسانی که دوستشون دارم ...چه اونایی کی می دونن و چه اونایی که هیچ وقت نمی فهمن!!!!!!!!!!!

دلم گرفته از این جمله بدم میاد چون من نیومدم این دنیا دلم بگیره یا ببینم دوستم دلش گرفته نمی دونم دوست کیه ؟ ولی فکر می کنم دوست رو ما انتخاب نمی کنیم برامون انتخاب میشه اصلا هم مهم نیست کیه و چه شکلیه و کجاست؟ فقط کافیه توی  قلبش خبری باشه فقط کافیه چشم انتظارت باشه دوستت داشته باشه ...

 کم کم دارم به راههای از پیش تعیین شده ایمان میارم به روحم ایمان میارم به یه چیزی که فراتر از ماست به یه چیزی که بهتر ازماست ...

اما ما برای همه چیز قانون میذاریم سرهمین دلمون میگیره وقتی از دوست دوریم وقتی فکر می کنیم دوست ما یه شکل خاصیه ...نه نیست به خدای آسمونا قسم که نیست! کافیه توی وجودش روح باشه کافیه روحش اندازه تو سفید باشه کافیه دلش مثه تو بگیره کافیه دلت براش بگیره کافیه بخوای ببینیش کافیه روحت به سمتش بپره کافیه توی لحظه هات حضور داشته باشه کافیه براش با تمام وجود باشی

دوست کیه ؟ من نمی دونم! واسه ما خیلی قانونها گذاشتن ولی فکر می کنم اسمش روشه دوست کسیه که دوستش داری...

کسی که وقتی تو یادش نیستی یا عمدا می خوای یادش نباشی روحت فریادش بزنه کسی که بی دلیل به فکرش باشی کسی که چیزی ازش نخوای کسی که شرطی براش نذاری جر اینکه شاد باشه بخنده شیطونی کنه اگه تونست باهات بدوه

کسی که نه تهدیدت کنه نه تحدید...کسی که باهاش خودت باشی کسی که به خاطرش همه چیز و همه کس با معنا میشه ...

دوست به سادگی همون دوران بچگی توی پارکه وقتی هم بازی نداشتی و می رفتی بهش می گفتی میای با هم دوست بشیم اونم سریع می گفت آره و به هیچی فکر نمی کرد با هم بازی می کردید و بعد هم مامانا میومدن و دستمونو می گرفتن می بردن خونه، دوست می رفت... ما هم می رفتیم، ما لذت برده بودیم فردا هم اتفاقی شاید می دیدیمش قانونی نداشتیم قانون ما شادی  بود و اگه می افتادیم دست همو می گرفتیم...همدیگه روبلند می کردیم لباس همو می تکوندیم اشک همو پاک می کردیم و باز دوباره می خندیدم... فقط همین...فقط همین !

 

دوستای من...

مدتها بود با همدیگه بیرون نرفته بودیم یادش به خیر چه روزایی که ما توی خیابونای تهرون تند تند راه نرفته بودیم و حرف نزده بودیم از روزنامه نگاری و ارتباطات ازاینکه می خوایم چیکار کنیم از کتابای جدیدی که خونده بودیم از آدمای جالب و جدیدی که دیده بودیم دوره کارشناسی که تموم شد هم ما آدم نشدیم ما همچنان دوتا دختر پرهیجان بودیم که کلی حرف همیشه روی دلمون مونده بود بزنیم یه موقعهایی توی مترو چند ایستگاه پایین تر پیاده می شدیم و دوباره برمی گشتیم بالا ...بهش می گفتم هدی ما به تنهایی پت و متیم و چقدر بد بود نه از لباس و مد و رنگ مو و ناخن سر درمیاوردیم نه اینکه واسه کسی بتونیم کلاس بذاریم که این جور و اونجور ما فقط واسه آدم خوبا ذوق می کردیم واسه هرچی قشنگ بود و چقدر چیزایی و کسایی که دوست داشتیم زیاد بودن و ساده! اریک امانویل اشمیت که عاشقش بودیم با اون مهمانسرای دو دنیاش با خرده جنایتهاش... کیفا و لیوانای رنگی فروشگاه خانه هنرمندان ...کلی آدم که قشنگ دیدنشون برامون لذت بخش بود .

اگه اونا خودشون می دونستن ما براشون ذوق می کنیم ذوق مرگ می شدن ولی ما همیشه دوست داشتیم توی حاشیه باشیم.

امروز هم رفتیم خانه هنرمندان یه نمایش عروسکی هم دیدیم ...اما هدی دیگه داره بزرگ میشه دیگه خودمونو سرزنش نمی کنیم که پس کی ما بزرگ میشیم چون اون داره بزرگ میشه داره... ازدواج می کنه به خونه داشتن فکر می کنه ...آخرش هم طرف هفت هشت ماهی کوچیکتره چون به قول خودش ما با این بزرگترا سازمون نمیشه! باید از دوستام بیشتر بنویسم معصومه هم داره عروس میشه ...عزیزم یادش به خیر وقتایی که می رفتیم خرید... وقتایی که هی من عدس می سوزوندم توی خوابگاه ..وقتایی که همه تونو روده بر می کردم از خنده وقتایی که عین کوچولوها گوله گوله اشک می ریختم و منو تحمل می کردید...دلم برای همه تون تنگ میشه