فقط واسه تو

کمی دقت لازم بود تا بفهمم هرکاری کردم توی این دنیا واسه خودم و دلم کردم

چقدر سخته به خاطر کس دیگه ای کاری بکنی !

واقعا به خاطر خودش نه به خاطر حس خوبی که بهت دست میده

نه به خاطر فرار از عذاب وجدان انجام ندادنش

نه به خاطر دوری از قضاوتهای سریع و غلط

فقط به خاطر خودش و نه حتی به خاطر اینکه دوستش داری!

نه به خاطر اینکه می خوای رشدی کرده باشی به کمالی رسیده باشی

فقط به خاطر خودش

و اگه اون کس

و اگه اون موجود صاحب همه چیزهایی باشه که فکر می کردی مال تو ئه دیگه ...

دیگه بدتر ،عمیق تر ،تاسف بار تر ....نمی دونم چی بگم

میگه همه کارات واسه خدا باشه

فقط واسه خدا

این کوتاهترین و راحت ترین راه برای رسیدنه!

پ.ن: بالاخره تونستم کتاب مذهبی بخونم: کیمیای محبت در وصف احوال شیخ رجبعلی خیاط(نکوگویان)


ژورنالیست بی خانه

دیروز روز خبرنگار بود و ما هم به اصطلاح خبرنگار ،اما چون در حال حاضر سرکار نیستم احساس اینکه روز خاصی  بود رو نداشتم .شب وزیر رو 20:30 نشون داد که رفته بود تو قالب خبرنگارا ! یاد اون روزی افتادم که توی بزرگداشت شهید شاه آبادی توی دانشگاه تهران اولین خبرنگاری بودم که میکروفون رو جلوش گرفتم تیم ما جای خوبی کمین کرده بود اما چند ثانیه نگذشت که سیل میکروفون ها و ریکوردرها روی دستهای من و نفس جناب وزیر سنگینی کرد انقدر که وقتی سوالامو پرسیدم میکروفونم رو از وسط کشیدم بیرون و بقیه همکارای سمج رو گذاشتم به حال خودشون چون می دونستم اونا سوالای دیگه ای دارن که به درد برنامه من نمی خوره! قبلا هم طعم رقابت توی مصاحبه رو چشیده بودم اون روز فقط سه نفر بودیم و مصاحبه شونده دادستان کل تهران بود اما خبرنگار باشگاه واقعا پرچونه بود تا جایی که خبرنگار واحد مرکزی جلوی دادستان ازش خواست به ما هم اجازه سوال کردن بده من به شخصه واقعا از خبرنگارایی که بیشتر از مصاحبه شونده حرف می زنن بدم میاد!

رقابت توی همه مشاغل هست و توی سغل ما مهمه که بتونی درجا سوال خوبی بپرسی اگه خبرنگار تلویزیونی باشی جواب سوالت رو بقیه شبکه ها  و برنامه ها استفاده می کنن مثل سوالی که من از تمدن استاندار تهران درباره زمین خواری در شهر تهران پرسیدم که 20:30 کار کرد خیلی قبل از اینکه برنامه خودمون آماده پخش بشه ! این برای من که تازه داشتم کار تلویزیونی می کردم خوشحال کننده بود اما شغل خبرنگاری شغل پرفراز و نشیبیه به خصوص اگه مثه من باشی و به خاطر بعضی چیزها خودت رو بیکار کنی!

امروز  توی یکی از مهمترین برنامه های کشور و اطلاع رسونی برای اون موثری و فردا هیچ چیزی دستت نیست تا صدا ی خودت رو به جایی برسونی و این یعنی وقتی به طریقی به دولت وصل نباشی قدرتی نداری !

الان من واسه هیچ رسانه ای نه می نویسم و نه برنامه می سازم و حالا هرچقدر درباره هرچیزی نگاه و خبر داشته باشم هیچ کسی مطلع نمیشه

به این میگن انحصار رسانه ای!

حتی وقتی توی خود دولت هستی باید نامه و فکس و ایمیل و کلی هماهنگی داشته باشی تا راهت بدن و باهات حرف بزنن ! اگر اپوزیسیون باشی که اصلا توی محافل خبری دعوت نمیشی که بخوای تازه حرفی بزنی و سوالی بپرسی

به این میگن عدالت و اطلاع رسانی شفاف و آزادی جریان اطلاعات و ارتباطات و چندین عبارت دیگه که تا مستقیم درگیر نباشی نمی فهمی یعنی چی!

ماجرا وقتی غم انگیز میشه که تو می پذیری فقط یه عده خاص می تونن بیان توی جلسات و تازه سوالاتی بپرسن که ردیفه و اگه سوال خاصی پرسیدن به هر جوابی که شنیدن قانع باشن

حالم به هم می خوره از خبرنگارایی که وقتی مصاحبه شونده شون یه پستی داره با حالت خواهش و التماس و اگه میشه و فلان حرف بزنن کسانی که اقتدار توی صدا و منش و رفتار و سواد نداشته باشن ! این مدل خبرنگارا مردم رو هم در مقابل مطالبه خواسته هاشون گوسفند بار میارن!

روز خبرنگار گذشت و من توی خونه بودم ،دعوت داشتم ولی چون تهران نبودم نرفتم نمی دونم چه حسی دارم انگار کلی نیرو و ایده و تلاش درون من نهفته شده و دنبال موقعیت می گرده ،اصلا دلم نمی خواد غیرحرفه ای کار کنم اما دستم به جایی بند نیست و جاهای غیر حرفه ای هم روح آدمو خراش میده

اما من امید دارم که بتونم توی جایگاهی که می تونم توش اثرگذار باشم قرار بگیرم .

هیچ حسی منو بیشتر از این عذاب نمیده که فکر کنم کم کاری کردم یا جا زدم ! خدا می دونه که این کارو نکردم خودش کمکم کنه ! من فقط زیادی وجدان دارم و به خاطر حفظ حرمتها یه مواقعی حرف دلم رو صاف نمیزنم!

دلم دلم دلم!

 به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت

دلي كه كرده هواي كرشمه‌هاي صدايت

نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز

كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسه‌هايت

ترا ز جرگه‌ي انبوه خاطرات قديمي

برون كشيده‌ام و دل نهاده‌ام به صفايت

تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست

نمي‌كنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت

گره به كار من افتاده است از غم غربت

كجاست چابكي دست‌هاي عقده‌گشايت؟

به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك

به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت

"دلم گرفته برايت" زبان ساده‌ي عشق است

سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت

پ.ن:حسین منزوی

خداحافظ تهران

بالاخره تقدیر بر این رفت که برگردم اصفهان!

شاید شروع یه زندگی و کار جدید ،تا خداجونم چی بخواد

کمی دلم می گیره اما بیشتر خوشحالم چون از تنهایی توی این شهر خسته شدم

چیزای زیادی تجربه کردم ،چندین جای متفاوت کار کردم

دوستای خوبی پیدا کردم و با آدمهای زیادی آشنا شدم.

تو بعضی آدمها چیزایی دیدم که تا تجربه نمی کردم باور نمی کردم!

تا حد زیادی با بی وفایی دنیا و موقعیتها و آدمهاش برخورد کردم

گرچه روح من همچنان سرزنده س و پای باورهاش ایستاده 

گرچه بد دیده اما باز واسه همه آدمهای ضعیف و قوی دعا می کنه

دعا می کنه تا نقشهاشون رو خوب بازی کنن

چون میدونه ما توی هیچ نقشی جاودانه و ماندگار نیستیم و خوشا کسی که بازی رو به چیزهای بی ارزش نبازه

شاید برگردم خیلی زود واسه ادامه تحصیل

شایدم هیچ وقت برنگردم

زندگی همینه

هیشکی از یه لحظه دیگه ش خبر نداره

خداحافظ تهران که نه بهت تعلق دارم و نه تعلق خاطر!

با همه وجود دوستت دارم

فکر نمی کردم عبادت و عشق تا این حد به بدن ربط داشته باشه

می گفت وقتی بدنت رو درگیر عبادت می کنی قلبت اون اعتقاد رو باور می کنه اما اگه هزاران بار به زبون گفته باشی قلب باور نمی کنه

چون قلب به سختی عقیده ش رو تغییر میده هرچند احساسش مدام در حال تغییره

گفت وقتی نماز می خونی وقتی بدنت و همه وجودت درگیر مبشه قلب باور می کنه توحیدت رو

پ.ن:داشتم فکر می کردم چقدر ما حاضریم واسه ابراز دوست داشتنمون کاری بکنیم؟ ما بیشتر حرف می زنیم و خوبیها و زیباییها رو به زبون ستایش می کنیم.

وقتی همه چی پاک میشه

کلی نوشتم پاک شد

دوباره می نویسم نه الان!

پ.ن: من هم از خیلی چیزها پاک شدم

تا زندگی نکنم......

فکر می کنم دیگه وقتشه برگردم به دنیای علم

خیلی باید بخونم و خیلی چیزها رو باید یاد بگیرم

تا ایشالا برای ادامه تحصیل آماده باشم

مدیریت رسانه رو دوست دارم

خیلی وقت بود بهش فکر می کردم

به داشتن تلویزیون خصوصی!

به خیلی چیزها و کارهایی که هدف گذاری کردم

خیلی کار دارم

برای زندگی کردن به من وقت داده شده و تا زندگی نکنم نمی میرم.