خودش میگه توی شش روز همه چیز رو آفرید ...امروز دومین روزش بود روزی که یه زمانی  برام یه مفهوم جزیی دوست داشتنی داشت و حالا یه مفهوم کلی دوست داشتنی داره چون یکی از اون شش روزه همون شش روزی که اونهمه آب ریخت تو ظرف زمین و واسه اینکه پخش نشه تو هوا همیشه خودش نگهش داشت !همون روزی که منو بین اونهمه صخره و آب و صدف و کوه و غار آفرید و اصلا نگفت این کوچیکه بی خیال! جوری واسه من  مژه و چشم و دماغ ،دهن  آفرید، جوری  واسه اون توتیای قشنگ جزیره هنگام وقت صرف کرد انگار فقط داشت ما دوتا رو می آفرید! می دونست یه روز میرم می بینمش با اون چشمای بنفش می دونست خرچنگ و دلفین و دره ستارگان رو می بینم  و بعد به خودم میگم بی خیال دختر اینهمه زیبایی رو کی می تونه درک کنه ؟

عید شد مثه هرسال و من روزای اول رو گذاشتم واسه فکر کردن همین...

عید شد و من بی خیال نیستم هدف و برنامه و این جور چیزا توی ذهنم دارم ...

سر هفت سین از همه خواستم بهترین خاطره سال قبل رو بگن ..من خاطره خاصی نداشتم یعنی یادم نمونده بود تا اینکه یاد سفرهام افتادم ...پیاده روی زنجان به ماسوله ،بکر گردی توی ساری ،کویر مصر و گرمه و مهرجان ،مشهد مقدس، کاشان با دره پریا ن و طواف فین و زاری من برای امیرکبیر و سر آخر قشم و هنگام ...خب این سفرا جزو بهترین خاطراتم هستن

حس اینکه روی خلیج فارس بودم اینکه رفته بودم روی تکه ای از ایران که جدا بود ازبقیه اش اینکه به آبهای جهانی وصل شده بودم اینکه جزیره بودن چقدر گاهی خوبه و گاهی دردناک، اینکه دلم می خواست قشم و هنگام رو بغل کنم بیارم روی خشکی بزرگ، اینکه همه ماهیهاش رو می خواستم دست بگیرم همه خوشرنگی آبش رو جا بدم توی چشمهام تا هیچ وقت فراموش نکنم ...اینکه اونهمه زیبایی برای من زیاد بود ! همه این حسها با من بود و تکرارمی شد... وقتی با قایق موتوری می رفتیم تا پا بذاریم روی هنگام وسیع شده بودم و خوشحالم که اونجا روی لزجی سبز رنگ با پای برهنه جلوی کر سر خوردم و خوشحالم که باز با دوستانم بودم. شبی که قرار شد هر کسی درباره خودش بگه و بقیه نظر بدن نوبت به چند نفرمون نرسید ولی قبلش فکر می کردم درباره خودم چی بگم ؟ هیچی !!!!!می تونستم درباره همسفرام بگم و اینکه همه شون رو به شکل ویژه خودشون دوس دارم حتی عضوای جدید رو...  سحر بوخرچنگو به خاطر کیف پر از مگسش و دایی جون که استاد آب کشیدن از چاه آب دره چاهکوه بود و توی رقابت نفر آخر شد و من نفهمیدم کی شد دایی جون؟

سفر شاد بود، سخت بود ستاره سهیل نفهمه که نوشتم سخت بود !!! خوب بود ،بد بود توش کلی چیزای جدید از دوستام یاد گرفتم از تفکر سیستماتیک بچه های مکانیک از تجربه های عاشقانه گربه سان گروه  حتی از سوء تفاهم دردناک من و صمیمی ترین دوستم ...از نگاه دقیق برگزار کننده لیگ دختران چشم درشت رنگی!

از سارا که نبودنش شده بود یه تجربه تازه برای بقیه که همدیگه رو واقعا دوست داشتن نمی دونستن چطوری بگن! از جانت که یادم آورد آدما هر بار که همدیگه رو می بینن با یه فرد جدید آشنا میشن چون ما پیوسته در تغییریم از عاطفه که خودش نفهمید ولی انصافا شب چارشنبه سوری شاگرد خوبی شده بود واسه استاد سعید! و البته از سرپرست صبور و خوب گروه و عضو همیشه خندان حیف که دیره واسه اینکه آموخته هامو بهشون بگم. اما مهم اینه که یاد گرفته باشم.

نوروز شد و من یادم می مونه که شکوفه ها امسال هم در اومدن ...نوروز شد ومن یادم میارم که واقعا نوروز یعنی چی؟