چند نامه !
همیشه تو مقدمه کتابت می مونم و همیشه توی سطر اول می مونم و همیشه فکر می کنم چقدر زودتر از من به دنیا اومدی ولی می دونستی یه روز منم میام به این دنیا گرچه اون موقع بیش از نیم قرن از برگشتنت گذشته باشه !یعنی تو اومدی و رفتی و من هنوز نوبت اومدنم نشده بود و با این حال می بینم که چقدر به من نزدیکی !حتی وقتی اینهمه دوری هم به عدد سال و ماه و هم حتی تکه ای از زمین که ما قرار شد در اون نفس بکشیم و ما ازدواج کردیم ! نه یک ازدواج معمولی و زمینی که روحهای ما به هم گره خورد و من دیدم که تا به حال هیچ هموطن همزبون همسن و سال و همجنسی مثل تو به من جواب نداده و پیش از آمدن من به فکر من نبوده و چرا من باید یک بار کتابت رو بخونم و بمونم توی مقدمه و یادداشت برداری کنم و بار دیگه توی فصل بهار کتابت با همون فونت سالها پیش بیاد جلوی چشمم؟ چیزی در حد اطمینان بهم میگه تو هم می خواستی که من باشم و چون می خواستی من به وجود اومدم هر چند خیلی دیرتر از تو اومدم ولی اومدم و این دیر رسیدن چیزی از اهمیت رابطه ما کم نمیکنه و این کوچکتر بودن من به لحاظ سن و روح چیزی از عظمت و عمق این ارتباط کم نمی کنه ....نامه هات رو می خونم به خودم ،به کاپوس ،که صد و هفت سال پیش نوشتنش رو آغاز کردی .....ریلکه عزیز
همیشه حرفی رو می زنی که من همیشه در حال تجربه اش بودم و چون اهمیتش رو نمی دونستم خودم رو سرزنش می کردم ...
من از تو بسیار آموخته ام و خوشحالم که امروز نیستی تا به تکلف بیفتم و رنجهای کاپوس رو تحمل کنم ،رنجهای جوانی که مشتاق پاسخ بود.