وقتی مهربونی
پس راحت و آروم بر من ببار و ببین سبز میشم و شکوفه میدم و تا آخر دنیا هستم و به رفته ها و نیمده ها فکر نمی کنم
نم نم و کم کم آرامش واقعی رو درک می کنم .
چقدر دنیا واسه تجربه های خوب جا داره
پس راحت و آروم بر من ببار و ببین سبز میشم و شکوفه میدم و تا آخر دنیا هستم و به رفته ها و نیمده ها فکر نمی کنم
نم نم و کم کم آرامش واقعی رو درک می کنم .
چقدر دنیا واسه تجربه های خوب جا داره
بچه های دیروز برنامه ایه که وقتی پخش میشه میشینم پاش و گاهی می خندم و بیشتر به خاطر خاطره هام گریه می کنم
مدرسه موشها ،آنت، خونه مادربزرگه،کلاقرمزی،موش کوهستان ،پینوکیو و هزارتا خاطره و لحظه که همش شادی بود و بی خیالی و کودکی و کودکی و کودکی
توی جشن بچه های دیروز که از شبکه تهران پخش شد همه اومده بودن و فکر کنم تنها برنامه تلویزیون باشه که واقعا دوس دارم.
چه خوب که بالاخره یکی پیدا شد دست کم به خاطر بالا بردن مخاطب هم که شده به همه بچه ها حال بده
این حرفیه که خیلی وقتا می زنیم .
پس اگه پستی و بلندی روال زندگیه چرا همش دوست داریم بالا باشیم؟
اگه یه روزی کسی خوبت بوده و دیگه نیست یعنی همین .....برعکسش هم صادقه
اگه یه روزی تو کارت موفق بودی و الان نیستی ،یعنی همین
اگه یه روز بی پول بودی و الان پولداری یعنی همین
یه جمله خوبی یاد گرفتم توی دورانی که سخت روی روحم کار می کردم ،
اینکه: اگه ادعا می کنی هیچی نمی دونی ،پس چرا طوری رفتار می کنی انگار می دونی؟؟؟؟؟؟؟
حالا هر چیز رو همونجور احساس می کنم که دلم می خواد ،که راحت ترم
جوری که اصطکاکم با دنیا کمتره
فقط کمی وقت احتیاج داری تا به این باور برسی که باور داری حرفهایم را ، حس ها و اعتقاداتم را
دلم می خواهد این کمی تا خود قیامت طول نکشد
باور کنم باورم داری ، کافی ست .
مهم نیست اینجا باشی یا در افقهای دور و خسته
حتی من !!!!!!!!!!!!!!!!
کاش همه دنیا اندازه فیس بوک کوچیک بود .
مثه اینکه هست !چون توی دلمون جا میشه ،چون توی چشممون جا میشه
دلتنگ نمیشم وقتی همیشه با منی ،وقتی همیشه آرزوها و حسهای خوب دارم .
کاش هماهنگ بشیم با روزگار
کاش هم آهنگ بشیم با روزگار
امروز دوازده فروردینه خیلی بلاتکلیف نیستم ،هفته دیگه با یه گروه جدید کارم رو شروع می کنم. هیچی نمی دونم درست مثل همیشه و کمی از آدمهای جدید نگرانم .به این فکر می کنم که با هرکدوم از این دوتا گروهی که قول همکاری دادم چطور پیش خواهم رفت ؟هرچند یکیشون که یه گروه تلویزیونی هستش رو قبل از عید آشنا شدم و چند تا کار براشون تولید کردم ،ضمن اینکه انتخاب سوالی که من از استاندار تهران پرسیده بودم توی برنامه ۲۰:۳۰ واسم جالب و خوشحال کننده بود و بهم امید میداد که می تونم خوب پیش برم ،گرچه ظاهرا دیگه موفقیت کاری برام انقدر ارزش نداره و همه تحسین و توجهات محیط قبلی رو بخشیدم به روزگار، اما دلم می خواد از توانایی هام استفاده کنم و مفید باشم .
نکته مهم اینه که ارزش زندگی واسه من توی همون انتظار قشنگ خلاصه میشه توی تلاش برای داشتن یه کوله بار آبرومند توی عاشق خوبیها بودن و تلاش برای رهایی از ناخالصیهای روحم
وقتی واقعا شادم که با تو باشم که بدونم دوستم داری ،که دوست داشتنت رو جوری نشون بدی که من حواس پرت و سر به هوا هم بفهمم .گاهی خیلی تلاش می کنم که توی همه لحظه هام باشی خودت کمکم کن عشق همیشگی و مهربونم!
پ.ن: بعد از نوشتن این پست ،فروردین سال پیش و پستهایی که نوشته بودم رو مرور کردم واسم خیلی جالب بود! فروردین من و خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!
زود برداشت بد نکنید قبلا چون دلم نمی خواست دل کسی بشکنه یا به خاطر اینکه فکر می کردم احترام دیگران رو نگه می دارم تن می دادم به تعاملاتی که قلبا دوست نداشتم یا اینکه به خودم اجازه نمی دادم آدما رو آدم ببینم با تمایلات انسانی ! اونا رو فرشته می دیدم که برای رفتارها ،ارتباطات و خواسته هاشون دلیلی جز آنچه که وانمود می کنن ندارن ! اما داشتن و دارن و خواهند داشت منم مثه اونا داشتم و دارم و خواهم داشت .پس سعی کردم با این تو پر زدن به اصطلاح خودم اول از همه با خودم رو راست باشم ضمن اینکه به اونا هم اجازه بدم از همون اول خودشون باشن و معلوم بشه هر کسی چی کاره س!
این طوری بود که هی می زنم تو پر آدم جدیدا و نمی ترسم از ترسایی که شیطون می ندازه تو دلم !
اما این تاریخ اومد شکوفه ها رو هم دیدم ورجه وورجه کردم و عین بز از کوه بالا رفتم از درخت کهنه و پیری که خم شده بود و مثه تخت پادشاهی می موند بالا رفتم روی کمرش نشستم ،تو خلوت و آفتاب
کنار جوی و دیوارای کاهگلی و کلی خاطره قدیمی عکس گرفتم ،از آثار تاریخی و فرهنگ دیار کهن دیدن کردم ،
گریه کردم ،خندیدم ،وقتی با دوست دوران کودکی روی الاکلنگ نشسته بودیم و نمی دونستیم قدیما چطور سوار می شدیم و دیدم با چه احتیاطی اومدیم پایین
واسه آینده ام و اینکه چطور به لحاظ مالی بهتر تامینش کنم برنامه ریختم ،ظرف شستم !!!!!!!لباس شستم و هر کاری که یه آدم می کنه و در همه این لحظه ها یادم بود که رفتنی ام خیلی زود و نباید دل ببندم به هیچ کسی و هیچ چیزی
یه جمله ای گفتم توی جمع دخترانه خودمون و نمی دونم درست بود یا نه ؟ یه جور اعتراف تلخ بود یا یه مدل طنز تلخ ؟ وقتی دیدیم همه مون مثه بچگیهامون موندیم به لحاظ ظاهر و توی دلمون یه سوال باقی مونده ،سوالی که توی بزرگی جواب میدن !
جمله این بود: تاریخ بی رحمانه از روی ما رد شد ! از روی مایی که صبور بودیم و شاد به شادی دیگران و غمناک به غمهاشون ،مایی که سخن سخت نگفتیم ولی شنیدیم...
بگذریم آرزو می کنم این سال برای همه دلسوخته ها مبارک باشه و توی اون ظاهر زندگیشون مثل باطنش سر بلند باشه !