یک شعر!!!!!!!!


روزی که به مردی برخوردی
که یاخته های تنت را به شعر بدل کند
و با پیچش موهایت شعر بسازد
روزی که به مردی برخوردی
که قادرت کند - مثل من -
با شعر حمام کنی
سرمه بکشی
و موهایت را شانه کنی

آن روز می گویم: تردید نکن
با او برو
مهم نیست مال من باشی یا او
مهم این است مال شعر باشی

ای زن


 
کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

ا...ین‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستندو هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری...!

خورخه لوییس بورخس / مترجم : محسن عمادی
 

زندگی ایده ال

فهمیدم بودن توی لحظه از هرچیزی آرامش بخش تره

اون موقع از همه زندگیت لذت می بری نه صرفا وقتی که به جاهایی که دلت می خواد رسیده باشی یا کسی که دوستش داری

من به جاهایی که می خواستم برسم یا رسیدم یا پشت سر هم برام اتفاق میفته به خاطر همین باور کردم

هر چی آدم واقعا بخواد بهش میرسه شاید اون زمانی که دلش می خواد نباشه اما اتفاق میفته

پس بهتره نگران چیزی نباشیم فقط بخوایم و تلاش کنیم

پس بهتره در آرامش و شادی و شکر گذاری زندگی کنیم

این حالت رو خیلی دوس دارم .

اینجوری هر جاباشی بهت خوش می گذره

البته زندگی توی این حالت چند تا کد احتیاج داره که من کم کم کشفش کردم.

اونا نمی دونن ما هستیم

اونا توی اتاقای دربسته هستن

گاهی یکی درمی زنه و یه خبر بهشون میده

اونا هم دستوری میدن

اونا نمی دونن ما هستیم هر روز کنار هم

هر روز با هم حرف می زنیم از راههای دور

هر روز فکر می کنیم و به خاطر همین دلهره داریم

دلهره حروم شدن

اونا نمی دونن ما هستیم فکر می کنیم

حتی موقع سیب زمینی سرخ کردن

حتی وقتی هفته ها از خونه بیرون نمیایم

ما هستیم و چیزی که می خوایم رو می خونیم و آهنگی که آروممون کنه گوش می کنیم

ما و اونا توی یه چیز مثل همیم : هر دو می خوایم بهتر باشیم

ولی اونا ما رو نمی بینن و ندیده دستور میدن

اونا نشنیده خاموش می کنن ،حذف می کنن ،باطل می کنن مثه شناسنامه مرده ها

اونا نمی دونن که ما هستیم هر روز همو می بینیم و حرف می زنیم و چون کسی حرفامونو گوش نمیده حرفای همو گوش میدیم.

پ.ن1: امروز وبلاگ ثلث اول  (مهدی جلیلی )اومد روی جیمیلم رفتم شعری خوندم بعد رفتم وبلاگ همسر ثلث  اول و بعد یادم اومد ما هستیم و چقدر زیادیم.

پ.ن2: به خاطر خودسانسوری سانسورش می کنم.

آلیسا آلیسا جیگیلمه آلیسا هی!

یهو یادم اومد به بچه ها اینو یاد بدم وقتی رفته بودیم بیرون طرفای پل خاجو ،بعد از کلی گشتن واسه پیدا کردن جای پارک.

رودخونه خشک خشک بود ولی هوا عالی بود و توی شب دل انگیز و کلی دونفره و ما خیلی آدم بودیم.

بعد دو نفر شدیم رفتیم حرف بزنیم حرفای نگفته از خاطرات ، تا از دلهامون حرف بزنیم مثه بچه گیهامون رفتیم روی سنگفرشای حاشیه رودخونه بعد دونفر دیگه از خودمون رو دیدیم که وسط رودخونه خالی بودن

ما هم رفتیم پیش اونا چون کمی قبلش سه نفر شده بودیم

بعد فکری اومد سراغم گفتم بچه ها میاید آلیسا آلیسا؟

گفتن بزرگ شدیم گفتن اگه همکارامون ما رو ببینن چی ؟

گفتم از همه تون بزرگترم گفتم بابا بی خیال همکار توی این تاریکی و  بعد دستای همو محکم گرفتیم و چرخیدیم و خوندیم و نشستیم و پاشدیم.

زنگ زدیم متاهلای جمع که باز از همه شون بزرگتر بودم و بچگی رو گذاشته بودن کنار اومدن وسط توی بازی

و بعد مامانا داشتن رد می شدن دویدیم سمتشون چادراشونو در آوردیم و کشوندیم توی حلقه و چرخیدیم و خوندیم آلیسا آلیسا جی گیلمه آلیسا هــــــــــــــــــــــــــــی .......حال داد خیلی!!!!!!!

این ماجرا تموم نشد اون موقع عناصر ذکور به صرافت حکم افتاده بودن و می دونستیم نمیان اما فردا وقتی توی خونه بهشون گفتیم .........

عجیب بود یهو دیدم پاشدن و دستای همو گرفتن و چرخیدن........همین فامیل مبادی حرف مردم من!

برام جالب بود که یه بازی بچه گانه چطور موجش همه رو گرفت ؟

پ.ن: پیش از این هم بقیه رو وادار به بچگی کرده بودم ولی این بار خیلی گرفت!

پ.ن2: ولی هرچی فکر کردیم یادمون نیمد این آلیسا کی بود و جیگیلمه یعنی چی و چه خوب که توی بچگی اینا سوالمون نبود.

عید فطر مبارک

امسال واسه رفتنش دلم نسوخت چون توی خونه بودم و خیلی خسته شدم.

اما ماه پربرکتی بود خیلی زیاد و آرزو می کنم خدا منو بخشیده باشه و عاقبت به خیر شم!!!!!!!! ننه!

امشب شب قشنگی بود هم عید فطر ،هم قبولی ارشد(مدیریت رسانه دانشگاه تهران)

ان شاءالله راهم درست و با برکت باشه

پ.ن:چقدر واسه خودم دعا کردم!

گوگل پلاس

دلم میخواد من پیر بشم
تو هم پیر بشی
بعد با هم قرار بذاریم یه جا
ازشدت پیری یادم نیاد سمت چپ باید راه برم یا راست
دیگه صدای تق تق کفشامو نشنوم
آدمای دور و ورم و تار ببینم
دستمو حلقه کنم دور بازوت
غر بزنی
از همه چی جز من
چون میترسی اگه ناراحت بخوابم شاید دیگه صبح نباشم که بپرسی حالمو
چون دیگه واسه بد اخلاقی دیره
چون همیشه آدما فقط وقتی آخر عمرشونه مهربون میشن
من از مهربونی های آخر عمر تو باید سهم داشته باشم

وگرنه نا آروم می میرم

پ.ن:اینو از گوگل ریدر برداشتم یه نفر نوشته بود خوشم اومد

پ.ن2: من در ادامه ش نوشتم

دلم میخواد پیر شدنت رو ببینم تا دیگه نتونی تند حرف بزنی و صدام لابه لای صدات کمرنگ بشه

آدما وقتی پیر میشن آروم تر حرف می زنن

پ.ن3:گوگل پلاس و گوگل ریدر جای فیس بوک رو داره می گیره و جای خوبیه واسه مشترک شدن با حس و اندیشه ها ی دوستان

دارم دنبال کار می گردم

آهای

یه نفر اینجاست که از خونه نشینی خسته شده

از ماه رمضون

در عین اینکه می دونه وقتی بره دلش میگیره

آهای

i am looking for a job

شیرخشک و قهوه و شب قدر

پارسال شب قدر رفتم خونه دوستم یادم نیست کدوم شب بود

رفتم پیشش چون خانوادش نبودن و تنها بود

بعد از ظهر رفتیم خرید تا از خودمون پذیرایی کنیم گفت شیرخشک بخرم  بخوریم ؟خیلی خوشمزه س

گفتم آره

یادم اومد شیرخشکای خواهر کوچیکمو یواشکی می خوردم همونجور خشک خشک

ولی اون شب من و دوستم آب هم ریختیم توش

خیلی خوش مزه بود

تقدیر ما اون شب نوشته شد

کاش مثه یه بچه نوشته می شد

بچه ها درد نمی کشن

امسال کیک قهوه درست کرده بودم خوردم بتونم بیدار بمونم

قهوه تلخه

کاش تقدیرم شیرین نوشته شده باشه

تقدیر من ،تقدیر تو