یهو یادم اومد به بچه ها اینو یاد بدم وقتی رفته بودیم بیرون طرفای پل خاجو ،بعد از کلی گشتن واسه پیدا کردن جای پارک.
رودخونه خشک خشک بود ولی هوا عالی بود و توی شب دل انگیز و کلی دونفره و ما خیلی آدم بودیم.
بعد دو نفر شدیم رفتیم حرف بزنیم حرفای نگفته از خاطرات ، تا از دلهامون حرف بزنیم مثه بچه گیهامون رفتیم روی سنگفرشای حاشیه رودخونه بعد دونفر دیگه از خودمون رو دیدیم که وسط رودخونه خالی بودن
ما هم رفتیم پیش اونا چون کمی قبلش سه نفر شده بودیم
بعد فکری اومد سراغم گفتم بچه ها میاید آلیسا آلیسا؟
گفتن بزرگ شدیم گفتن اگه همکارامون ما رو ببینن چی ؟
گفتم از همه تون بزرگترم گفتم بابا بی خیال همکار توی این تاریکی و بعد دستای همو محکم گرفتیم و چرخیدیم و خوندیم و نشستیم و پاشدیم.
زنگ زدیم متاهلای جمع که باز از همه شون بزرگتر بودم و بچگی رو گذاشته بودن کنار اومدن وسط توی بازی
و بعد مامانا داشتن رد می شدن دویدیم سمتشون چادراشونو در آوردیم و کشوندیم توی حلقه و چرخیدیم و خوندیم آلیسا آلیسا جی گیلمه آلیسا هــــــــــــــــــــــــــــی .......حال داد خیلی!!!!!!!
این ماجرا تموم نشد اون موقع عناصر ذکور به صرافت حکم افتاده بودن و می دونستیم نمیان اما فردا وقتی توی خونه بهشون گفتیم .........
عجیب بود یهو دیدم پاشدن و دستای همو گرفتن و چرخیدن........همین فامیل مبادی حرف مردم من!
برام جالب بود که یه بازی بچه گانه چطور موجش همه رو گرفت ؟
پ.ن: پیش از این هم بقیه رو وادار به بچگی کرده بودم ولی این بار خیلی گرفت!
پ.ن2: ولی هرچی فکر کردیم یادمون نیمد این آلیسا کی بود و جیگیلمه یعنی چی و چه خوب که توی بچگی اینا سوالمون نبود.