می بینی چه عجیبه؟!

قصه قصه عجیبیه

فکر کردی ده سال پیش چطوری فکر می کردی الان چطور؟

اون موقع ها تا چه حد انصاف توی وجودت بود

تا چه حد به حق مردم فکر می کردی؟

تا چه حد دنبال نام و نشون بودی

تا چه حد دنبال بزرگ نمایی بودی ؟

چقدر دل کسی رو به درد آورده بودی

چقدر به کسی دروغ گفته بودی؟

می بینی چقدر عجیبه

تو داری هر روز بدتر میشی

هر روز بیرحم تر میشی

حتی دیگه مراقب خودت هم نیستی

چه برسه به دیگران

به اونایی که فکر می کنی دوستشون داری

یا یه روزی دوستشون داشتی

می بینی چقدر عجیبه

تو تا حالا از روی آدمهای زیادی رد شدی

برات عجیب نیست که چرا؟


شما چرا انقدر کم حرفید؟


ـ من کم حرف نیستم . برعکس خیلی هم پرحرفم . پیوسته حرف می زنم . با خودم در درون خودم . اما این ها نمی گذارند حرفم را بزنم . این ها راستی پرحرف اند . هر جمله ای راسه بار تکرار می کنند و هر چیزی که می خواهند بگویند با سه جمله ی متفاوت می گویند .

براستی پر حرف اند . آدمی را به وحشت می اندازند . چیزی می پرسند و همین که میخواهم پاسخ شان را بگویم آن ها حرف شان را ادامه می دهند . و من از گفتن منصرف می شوم .

بعد می گویند تو عبوس و کم حرفی . مگر حرف زدن در این محیط امکان دارد ؟ بعلاوه

آن قدر چرند و مبتذل می گویند که می ترسم سخنان من هم از همان قبیل باشد . آن وقت

ترجیح می دهم سکوت کنم .

یادداشت های شهر شلوغ فریدون تنکابنی

مشق واژه

روزگاری دوستای من همه مرده بودن

همه کنار هم نشسته بودن و حرفی نمیزدن چون حرفاشونو زده بودن منتظر بودن ببینن من چی میگم وقتی نوشته هاشون رو می خونم

و من چقدر خوشحال بودم از داشتنشون از اینکه کنارم توی کتابخونه من نشسته ان

از اینکه با واژه ها عشق ورزیده بودن و خدا می دونه چقدر قشنگه وقتی یه سری واژه ها کنار هم قرار میگیرن

من میرم توی هپروت ،توی عوالم دوس داشتنی خودم توی جایی که آدمهای گذشته رو زنده می بینم همه شون کافکا و کاپوس نیستن همه شون سارتر و دوبوآر نیستن یا حتی نارتسیس و گلدموند هسه بعضی هاشون دکتر شریعتی هستن وقتی روی پشت بام کاهگلی دراز کشیده و داره ستاره ها رو میشماره درست مثل بچگیهای من

بعضی هاشون خودم هستم زیر درخت توت سیاه توی باغمون

اونجا همه زنده ان پر از شور و عشق

اونا به من نمیگن دنبال چیزای خوب باش اونا منو با خودشون وبا واژه هاشون می برن

به خاطر همینه که منم باهاشون میرم و کاری به دنیای پر از حساب و کتاب ندارم به دنیای اعداد و ارقام و آمار

دنیایی که از اون فرار کردم و به دانشکده روزنامه نگاری پناه بردم جایی که پر از آدم بود پر از واژه پر از توصیف پر از کلاس مصاحبه و خبر و گزارش نویسی و مقاله نویسی

پر از حسن نمکدوست و مهدی فرقانی و حسین قندی و یونس شکرخواه و علیرضا حسینی و هادی خانیکی و حسین افخمی

پر از روابط زنده پر از استادای واقعی

 و چقدر دانشکده کوچیک و شلوغ ما پر بود و

خالی از کسانی که نمیدونن واژه چیه و نمی دونن حس چیه و نمی دونن عشق چیه و همه چیز رو از دریچه نگاه ماشینی خودشون می بینن

من مشق واژه می کردم در عین سرکشی و چقدر می چسبید

چه روزهای خوبی بود روزهای تحسین برانگیز و پر از هیچان زندگی من

سکوت:‌ قدرت درون‌گراها در دنیایی که از حرف زدن بازنمی‌ایستد.

به لطف وبلاگ امیرمهرانی و همین طور جلسه ای که امروز پس از مدتها  رفتم امشب دلم خواست دوباره بنویسم.

دلیل روزهایی که اینجا می نوشتم رو یادم نمیاد و دلیل اینکه چرا نمی نوشتم رو نفهمیدم

اما امشب برای نوشتن انگیزه دارم چون فهمیدم درونگرا بودن جرم نیست سکوت و تنهایی رو دوست داشتن جرم نیست تنها راه ابراز وجود رو در نوشتن پیدا کردن جرم نیست

همین طور فهمیدم به خاطر احساس نامطلوبی که به درونگرایی پیدا کرده بودم با وجودیکه انرژی و خلاقیت بزرگی رو درونم حس می کردم حاضر به حرف زدن نبودم ! حتی درباره موضوعاتی که بیش از اطرافیانم می دونستم ! چرا؟

چون من همچنان به این نتیجه نرسیده بودم که باید زمانی این درونیات خالی بشه منتشر بشه به اشتراک گذاشته بشه

چون ضرورتی نمیدیدم ، به دنبال توجه نبودم به دنبال اینکه آهای دیگران من اینها رو می دونم و آهای فلانی تو که کمتر می دونی و با اشتباهاتی بیشتر از دیگران چطور می تونی به خودت اجازه بدی با قاطعیت حرف بزنی؟!

تنها زمانهایی که درونگرایی رو دور می زدم مواقعی بود که برای روزنامه یادداشت می نوشتم یادداشت  : این درونی ترین و تخصصی ترین ابزار در روزنامه نگاری

مدتهای زیادی گذشت و من حتی حاضر نبودم سر کلاسهای کارشناسی ارشد درباره موضوعاتی که بیشتر می دونستم حرف بزنم و حتی حاضر نشدم موقع ارائه مطلب توی کلاس زبان درباره موضوع صحبت چندانی بکنم ! چرا ؟ چون موضوع برای من ساده بود ! و همین سادگی و میل نداشتن به بیان کردن  به خاطر تسلطم بر موضوع باعث شد مثل کسی که تسلط نداره رفتار کنم گویا مسلط بودن رو نمی پذیرفتم!

و در گروهی که برای مدتی کار می کردم درباره تکنیکهای حرفه ای شغلم صحبت نکنم و اجازه بدم سرپرست گروه به قول خودش از اول چرخ رو بسازه و بعد با قاطعیت برای گروه مثلا درباره فلان سبک تنظیم مصاحبه حرف بزنه و من چیزی نگم به خاطر حراف بودن و برونگرا بودن او و درونگرایی و طالب سکوت بودن خودم!

و حتی حاضر نبودم بیام اینجا نق بزنم درباره ایرادهای کار گروهی و اشتباهاتی که سرپرست گروه ما پشت سرهم انجام میداد و در نهایت با یک ایمیل کار رو خاتمه بدم !

حالا امشب  می دونم که بعد از تفکرات زیادی که برای خودم و دلم انجام میدم و تنها نتیجه اش این میشه که بیشتر موضوعات برای من تکراری باشن و هروقت دیگرانی با آب و تاب درباره موضوعی حرف می زنن تا به عمل برسونن  حوصله شنیدن حرفهاشون رو نداشته باشم و این خستگی و تکرار باعث بشه به عملی کردن اندیشه ها و فکرهام توجه نکنم!

حالا که باید گاهی اوقات عمل کرد و تا عمل نکنی چیزی شکل نگرفته و تمام کسانیکه دیرتر به موضوعی فکر کرده اند با عمل سالهای  سال جلوتر قرار می گیرند و موثرتر خواهند بود ، باید تلاش کنم عمل کنم تلاش کنم تا گاهی وقتها اون چیزهایی رو که بدست میارم منتشر کنم. انتشار مهم ترین تفاوت درونگراهای موفق با سایر درونگراهاست   این موضوع هم چیزی بود که به لطف وبلاگ the coach یاد گرفتم شما هم مطلبش رو بخونید.