روز سختی بود ولی آخرش خوب بود آخرش نور و امیدواری و ایمان بود آخرش فهمیدم شاید یکی دلش واسه من تنگ شده یکی که این روزها با اینکه مهمونشم ولی یادش نبودم وقتی رنجم رو دید وقتی بهت و حیرتم رو دید وقتی دید درمونده شدم وقتی دید دارم اشک می ریزم و بغض کردم وقتی تصمیم داشتم همه چیزو از دست بدم بهم گفت کجا میری؟چرا میری ؟ انگار یادت رفته که همه چی دست منه ؟ انگار یادت رفته آخرین مصاحبه ای که داشتی تو دهن طرف چه حرفایی گذاشتم تا به خودت بیای !
همه رو ول کردی همه داشته هاتو فراموش کردی همه ضعف هاتو از یاد بردی که چی؟؟؟؟؟؟؟
بهم گفت یادت باشه که از یه لحظه دیگه ت خبر نداری اونم خبر نداره بهم گفت تو این وقت کم نکنه اشتباه قضاوت کنی ! نکنه قلبی رو برنجونی نکنه به چشمی اشک بیاری نکنه کسی رو درمونده کنی نکنه چیزی بنویسی که ناحقه
بهم گفت دوست داری ؟ عاشقی ؟ باش !!!!!
منتها آروم بی خواهش و بی اینکه منو فراموش کنی
داشته باش و باهاش بزرگ شو نه کوچیک
دوست داشته باش و رشد کن نه تنزل
دوست داشته باش و به خودت افتخار کن نه ستم!
گفت که یادم باشه هر چی بخوام بهم میده اما در بهترین حالتش نه اون شکلی که من فکر می کنم بهترینه
خداوندا تو را سپاس که امروز خیلی خوب لمست کردم دیدمت و برات لبخند زدم!