دوباره می خواهمت قلم
چون خیلی وقته که به جای نوشتن به جای بیرون کشیدن فکری و اندیشه ای کارم شده خوندن مطالب جالب،ایمیلها و عکس ها و اتفاقاتی که دور و بر و اطرافمون میفته
این خوبه به شرطی که برده نشی
به شرطی که وقتی چیزی رو آنلاین خوندی ببینی بهت اضافه شده یا نه ؟
هنوز همون قدی ، با همون واژه ها با همون حس ها و فکر ها
هرچی پیش میرم یه سری آموزه های دینی رو بهتر می فهمم
خیلی وقته که بنده نیستیم برده شدیم برده اطلاعات برده بیفکری برده خوردن و خوابیدن برده بی حسی دربرابر اتفاقات مهلکی که اطرافمون میفته
دیگه چی باید بشه که بفهمیم یکی داره هلاک میشه ؟ یه انسان ،یه روح یه کسی که شبیه ماست
یه کسی که تا دردی نداره دوستش داریم
تا دردی نداره بهش عشق می ورزیم
تا دردی نداره برامون مهمه برامون همه دنیاست
چی باید بشه که بفهمیم توی راهی که داریم میریم هیچی نصیبمون نمیشه وقتی کسی رو وسط راه گذاشتیم و رد شدیم
وقتی فکر کردیم چون آدمها زیادن اگه ما اونا رو فراموش کنیم اونها هم ما رو و لحظه لحظه رفتارمون رو فراموش می کنن
ما برده شدیم برده شغل و پست و رئیسی که وقتی بمیره عین ما فقط یه لاشه ازش باقی می مونه
ما برده شدیم برده متفکر بودن و اینکه هی بخوایم داد بزنیم می فهمیم !
ما برده شدیم برده دانشی که ما رو به انزوا و بی عملی و بیرحمی و بی تقوایی می کشونه
ما برده شدیم برده فضاهایی که دیگه توش دفتر و قلم و پاک کن و شب ساکت و روز روشن و طولانی نیست .
ما برده روزهای کوتاهی شدیم که توش به هیچ کاری نمیرسیم
ما فرصت اینکه به دلمون سر بزنیم رو نداریم چون
برده شدیم.