قلب نوشت

گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم

چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي

از خودم تعجب مي كنم از درگيري احساس داشتن و جنگ براي ند اشتن

از غرور

از همه چيزهايي كه منو دور مي زنن

حس مي كنم هيچ چيزي حس نمي كنم!

به تماشا سوگند

هستم هميشه !

مي نويسم تا ببيني هستم

نمي دونم چرا چند وقتيه نمي تونم بنويسم نه براي تو ! نه براي خودم

نه مشق نه تكليف ! فقط مي دونم يه تكليفي هست  كه من ازش بيخبرم!

هي متهم ميشم به ندونستن اين تكليف !

اگه تكليف نوره ،من هستم اگه راستيه ،من هستم اگه تعهد  و وفاداريه من هستم

اگه عشقه  هستم .اگه بينهايته  هستم. اگه يه حس خوب آرامشه هستم ...

اگه يه پيمان همشگيه  هستم .

اما نمي دونم تكليف چيه ؟

من اين دنيا رو نمي فهمم تلاش براي خيلي چيزها  رو نمي فهمم رنگ گرفتن براي زيبا شدن رو نمي فهمم ....

فقط مي فهمم كه دوست دارم و بايد از اين دوست داشتن مراقبت كنم، چون دنيا خيلي كثيف شده گويا ! و هر لحظه امكان داره تصوري طوفان بشه و بخواد آشيانه ت رو به هم بريزه اما من نمي ذارم مي دوني چرا ؟

چون شايد دوست داشته شدن دست ما نباشه  اما دوست داشتن دست خودمونه

من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم  نه اينكه تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم !!!!!!!!

جمله دوم قانون خيلي از روابط شده اما من نميذارم قانون زندگيم باشه

 تلاش مي كنم به هيچ بنده اي نياز نداشته باشم تا به خاطر نيازم دوستش داشته باشم !

ما بار اين زندگي رو همچنان مردانه به دوش مي كشيم.

با روياهامان چه مي كنند؟

 از مجموعه شعر «نشانی‌ها» سيد علي صالحي
چاپ اول۱۳۷۴  ناشر: انتشارات دارينوش

نشانی چهارم


حالا ديگر دير است
من نامِ کوچه‌های بسياری را از ياد برده‌ام
نشانی خانه‌های بسياری را از ياد برده‌ام
و اسامی آسان نزديکترين کسانِ دريا را ...!
راستی آيا به همين دليلِ ساده نيست
که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد؟!
نه ری‌را!
سالها و سالها بود
که در ايستگاهِ راه‌آهن

در خواب و خلوتِ ورودی همه‌ی شهرها
کوچه‌ها، جاده‌ها، ميدان‌ها
چشم به راه تو از هر مسافری که می‌آمد
سراغ کسی را می‌گرفتم که بوی ليموی شمال و
شب حلالِ دريا می‌داد.


چقدر کوچه‌های خلوتِ بامدادی را
خيسِ گريه رفتم و در غمِ غروب باز آمدم.
من می‌دانستم تو از ميان روشن‌ترين روياهای روزگار
تنها ترانه‌های ساده‌ی مرا برگزيده‌ای
چرا که من هنوز هم خسته‌ترين برادرِ همين سادگانِ زمينم، ری‌را!
هر بار که نام تو بر دفترِ گريه‌های من جاری شد
مردمانی را ديدم که آهسته می‌آمدند
همانجا در سايه‌سار گريه و بابونه
عَطرِ ترا از باغ پروانه به خوابِ کودکان خود می‌خواندند.
مردمان می‌فهمند
مردمانِ ساکت و مردمانِ صبور می‌فهمند
مردمان ديری‌ست که از رازِ واژگانِ ساده‌ی من
به معنای بعضی آوازها رسيده‌اند.
رازی دارد اين سادگی،
اين رسيدنِ رويا
معلوم است که بعد از "نامه‌ها"
مرا آوازی از تحمل اوقاتِ گريه آموخته‌اند.
کجا می‌روی حالا؟!
بيا، هنوز تا کشفِ نشانی آن کوچه
حرفِ ما بسيار و
وقتِ ما اندک و
آسمان هم بارانی‌ستاصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند،
فرض که هيچ نامه‌ای هم به مقصد نرسيد،
فرض که بعضی از اينجا دور،
حتی نان از سفره و کلمه از کتاب،
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته‌اند،
با روياهامان چه می‌کنند؟!