سال پیش روز شونزدهم فروردین تا ساعت ۱۱:۴۸ دقیقه توی رختخواب بودم در حالیکه شغلی نداشتم و واقعا نمی دونستم برام چی پیش میاد و چرا باید از خانواده م دور بشم؟! اما با صدای تلفن از خواب بیدار شدم تلفنی که توی زندگی سال گذشته من خیلی اثر گذار بود این جوری بود که روز یازده اردی بهشت برای اولین بار توی یک روز بارونی به محل کارم رفتم و از چهاردهم اردی بهشت کارم رو شروع کردم و روز بعدش یعنی درست وسط بهار واسه جاهایی که حوزه کاریم بود نامه تنظیم کردم و امضا گرفتم .

امروز دوازده فروردینه خیلی بلاتکلیف نیستم ،هفته دیگه با یه گروه جدید کارم رو شروع می کنم. هیچی نمی دونم درست مثل همیشه و کمی از آدمهای جدید نگرانم .به این فکر می کنم که با هرکدوم از این دوتا گروهی که قول همکاری دادم چطور پیش خواهم رفت ؟هرچند یکیشون که یه گروه تلویزیونی هستش رو قبل از عید آشنا شدم و چند تا کار براشون تولید کردم ،ضمن اینکه انتخاب سوالی که من از استاندار تهران پرسیده بودم توی برنامه ۲۰:۳۰ واسم جالب و خوشحال کننده بود و بهم امید میداد که می تونم خوب پیش برم ،گرچه ظاهرا دیگه موفقیت کاری برام انقدر ارزش نداره و همه تحسین و توجهات محیط قبلی رو بخشیدم به روزگار، اما دلم می خواد از توانایی هام استفاده کنم و مفید باشم .

نکته مهم اینه که ارزش زندگی واسه من توی همون انتظار قشنگ خلاصه میشه توی تلاش برای داشتن یه کوله بار آبرومند توی عاشق خوبیها بودن و تلاش برای رهایی از ناخالصیهای روحم

وقتی واقعا شادم که با تو باشم که بدونم دوستم داری ،که دوست داشتنت رو جوری نشون بدی که من حواس پرت و سر به هوا هم بفهمم .گاهی خیلی تلاش می کنم که توی همه لحظه هام باشی خودت کمکم کن عشق همیشگی و مهربونم!

پ.ن: بعد از نوشتن این پست ،فروردین سال پیش و پستهایی که نوشته بودم رو مرور کردم واسم خیلی جالب بود! فروردین من و خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!