منو بردی روی رمل ها بالای تپه های شنی تا رو به خورشید قدم بزنم تا هر قله بلندتری که می بینم هوس کنم بالا برم و من رفتم تنهای تنها روی شنهات دویدم پای برهنه، سر سره بازی کردم... مسابقه دادم...کویرت  غروب قشنگی داشت.طلوعش رو نشد ببینم...

روی تک تک تپه های شنی برات کامنت گذاشتم که منو تنها نذاری می دونستم سست ترین جا برای نوشتنه ولی نوشتم چون تو می خوندی

بعد گرچه به دنبال ناشناخته ای اومده بودم نه صرفا شادی و تفریح، تو به من باز آیه هات رو نشون دادی، بنده هات رو نشون دادی، پشت دلهاشون رو نشون دادی ،کلی نقاب نشون دادی، کلی تنهایی و درد نشون دادی، کلی خندیدم، کلی خنده های ساختگی شنیدم .

من روی همون قله بلندی که به خاطر تو گریه کردم نزدیک کسی ایستادم که می خواست نباشه می خواست ذره ذره نباشه و من نمی دونم به چه جراتی به جای تو حواسم بهش جمع شد و نمی دونم به چه حقی براش گریه کردم و دلم سخت گرفت ؟من تنها بودم و تنهاتر از خودم رو دیدم. من نقاب داشتم و نقابدارتر از خودم رو دیدم. من شاد بودم و شاد تر از خودم رو دیدم. من رها بودم از همه روابط و ضوابط و خواستنها و خواسته شدنها و مورد توجه بودنها و رهاتراز خودم رو دیدم.

من کویر رو دیدم، درخت انار رو دیدم درخت نخل رو دیدم و صدایی نشنیدم !

من کنار آتش نشستم دود خوردم، با دوست جدیدم از دل حرف زدم، سیب زمینی خوردم توی راه شعر خوندم و هر لحظه به یادش بودم به یاد ذره ذره وجودی که می خواست نباشه !

ما با هم ستاره ها رو نگاه کردیم تا زود نرسیم به زمین، تا زود خلوت ما باز به تجمع تن های تنها تبدیل نشه

ما همه خلوت داشتیم تا از خلوت اجباری دور بشیم اما هرگز با هم در این باره حرف نزدیم و نخواهیم زد!

جایی که ستاره ها به زمین نزدیک تر بودند من فرصت نزدیک تر شدن به تو رو پیدا نکردم ...

اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم

دستهامان خالی

دلهامان پر

گفتگوهامان مثلا یعنی ما

کاش می دانستیم هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد...