تبليغاتX
میشه موند

میشه موند

شاید مردگان کسانی هستند که به کناری رفته اند تا درباره زندگی فکر کنند (ریلکه) من ابتدا میرایی گزیدم

فقط یه کلیک

گاهی فقط با یه کلیک صد تا پنجره به روی آدم وا میشه باور کن !!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 13:24  توسط لیلا مقدم فر   | 

کویر خدا

منو بردی روی رمل ها بالای تپه های شنی تا رو به خورشید قدم بزنم تا هر قله بلندتری که می بینم هوس کنم بالا برم و من رفتم تنهای تنها روی شنهات دویدم پای برهنه، سر سره بازی کردم... مسابقه دادم...کویرت  غروب قشنگی داشت.طلوعش رو نشد ببینم...

روی تک تک تپه های شنی برات کامنت گذاشتم که منو تنها نذاری می دونستم سست ترین جا برای نوشتنه ولی نوشتم چون تو می خوندی

بعد گرچه به دنبال ناشناخته ای اومده بودم نه صرفا شادی و تفریح، تو به من باز آیه هات رو نشون دادی، بنده هات رو نشون دادی، پشت دلهاشون رو نشون دادی ،کلی نقاب نشون دادی، کلی تنهایی و درد نشون دادی، کلی خندیدم، کلی خنده های ساختگی شنیدم .

من روی همون قله بلندی که به خاطر تو گریه کردم نزدیک کسی ایستادم که می خواست نباشه می خواست ذره ذره نباشه و من نمی دونم به چه جراتی به جای تو حواسم بهش جمع شد و نمی دونم به چه حقی براش گریه کردم و دلم سخت گرفت ؟من تنها بودم و تنهاتر از خودم رو دیدم. من نقاب داشتم و نقابدارتر از خودم رو دیدم. من شاد بودم و شاد تر از خودم رو دیدم. من رها بودم از همه روابط و ضوابط و خواستنها و خواسته شدنها و مورد توجه بودنها و رهاتراز خودم رو دیدم.

من کویر رو دیدم، درخت انار رو دیدم درخت نخل رو دیدم و صدایی نشنیدم !

من کنار آتش نشستم دود خوردم، با دوست جدیدم از دل حرف زدم، سیب زمینی خوردم توی راه شعر خوندم و هر لحظه به یادش بودم به یاد ذره ذره وجودی که می خواست نباشه !

ما با هم ستاره ها رو نگاه کردیم تا زود نرسیم به زمین، تا زود خلوت ما باز به تجمع تن های تنها تبدیل نشه

ما همه خلوت داشتیم تا از خلوت اجباری دور بشیم اما هرگز با هم در این باره حرف نزدیم و نخواهیم زد!

جایی که ستاره ها به زمین نزدیک تر بودند من فرصت نزدیک تر شدن به تو رو پیدا نکردم ...

اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم

دستهامان خالی

دلهامان پر

گفتگوهامان مثلا یعنی ما

کاش می دانستیم هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 22:53  توسط لیلا مقدم فر   | 

کامنت یک دوست

پی نوشت :
* یکی از دوستان فریدون مشیری از او خواسته بود که با هم به آمریکا مهاجرت کنند، مشیری از او مهلت میخواهد و روز بعد در جواب این شعر را به او میدهد

((من اینجا ریشه در خاکم ))

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشک من تو را بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده ست
دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده ست
غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده ست
تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک دل برکندن از جان است
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالیهای پی در پی
تو را از نیمه ره برگشتن یاران
تو را تزویر غمخواران
ز پا افکند؛
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیب خویش که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است؛
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است؛
تو با چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود و
اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده است
خواهی رفت
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم
امید روشنایی گر چه در این تیرگیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه، می مانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک
با دست تهی، گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 15:23  توسط لیلا مقدم فر   | 

نذار تنها بمونم

 

یارم چو قدح به دست گیرد

بازار بتان شکست گیرد

بازم سر چند راهی هستم

شاید مجبور شدم برای مدتی از کار و دوستان و کلاس زبان دور بشم..

شاید خیلی از فرصتهای جدید کاری رو از دست بدم

شاید دوستان جدیدم رو از دست بدم

امیدوارم اینجوری نشه تا زمانی که برگردم...

شاید هم بمونم ولی برای همیشه یک آرزو در من شکل نگرفته باقی بمونه

خدای بزرگ و قشنگ می دونم که بهم یاد دادی به چیزی دل نبندم و چیزی وقتی راه منو به سمتت دور می کنه برام کم ارزش باشه

ولی من هم آدمم پر از نقص پر از دلبستگیهای دنیوی پر از امیدهای واهی

کمکم کن نذار تنها بمونم....نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــذار

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 23:1  توسط لیلا مقدم فر   | 

دو سوژه جدید

قراره این ماه واسه سپیده دانایی دو تا سوژه بنویسم یکیش رو میشه کاملا کلیشه ای برگزار کرد یکیش هم باید با استادای دانشکده ارتباطات علامه (دلبند شلوغ من) سرو کله بزنم

اگه آدم توی نوشته اش بگه که یه روزی سیمون دوبوار وقتی خاطرات کودکیش رو می نوشت و تو می خوندی متوجه شدی فرانسه خالق کلمه مترو بیش از دویصت ساله که مترو داره ...بده؟؟؟؟؟؟

نمی دونم با وجودیکه املای قوی ای دارم چرا  نمی تونم از نوشتن شصت و شست و دویست !!!مطمین باشم؟

ووووووووووووووو یه خبر دیگه اینکه تو خونه ما خبراییه

مثه اینکه بعد از اینکه خواهر سومی من و دومی رو قال گذاشت

دومی هم داره منو قال میذاره

چه دنیای قشنگی واقعا کیف می کنم ...یوهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو خداجونم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 20:30  توسط لیلا مقدم فر   | 

بنویسم؟

این روزها زیاد می نویسم و این یعنی اینکه چیزی درون من دست و پا میزنه برای وجود داشتن

یعنی میخوام بنویسم تا آروم بشم .بنویسم تا بیشتر باشم، تا بیشتر باشی

(ولی تو که نمی دونی !شاید حدسش سخت نباشه شاید هم خیلی سخت باشه )

ولی تو که همه چیز رو می دونی!!!! ...تو می خوای هیشکی جز تو توی قلب من نباشه ...خب باشه قبول... تسلیم

ولی فکر نمی کردم حتی اونایی که خیلی دوستشون داری حتی اونایی که خیلی دوستت دارن اونایی که وقتی پیشونی میذارن روی خاک و برات خاکی میشن اوج لذتشونه ...اونایی که هیچ کس براشون مهم تر از تو نیست ...اونایی که همه رو دوست دارن ...اونایی که خیلیها دوستشون دارن

حتی اونا رو نمی ذاری ؟ ...نمی ذاری ؟...نمی ذاری ؟....

فقط بهم زود بگو ....اگه تو بگی باشه بازم قبول.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 18:34  توسط لیلا مقدم فر   | 

ما همه دنبال چی می گردیم؟

امروز عرفه بود من اصلا نمی دونستم توی خیابون اسمش رو که دیدم آشنا نبود !!! دیشب اتفاقی فهمیدم کاملا اتفاقی بعد علی درستکار رو دیدم یاد اون شبای ماه رمضونی که با الناز جون می نشستیم تا یک پای حرفهاش. تو خونه هر وقت میاد روی صفحه تلویزیون همه یاد من میفتن

دیشب هم بحث دعا بود اینکه گفته بخوانید پس  اجابت می کنم. پس چرا ما چیزی نمی بینیم؟توی کلوب فریادم یه جمله از ترانه گوگوش بود :

من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم که بیاد

دل من از آسمون معجزه اصلا نمی خواد

ساقی گفته بود چرا ناامید جمله ات ؟

نیست ...نبود!

چون قشنگیای دنیا خیلی زیاده خیلی بزرگه چرا ما می خوایم هر کس و هر چیز قشنگی مال ما باشه ؟

گل تا وقتی روی شاخه اس قشنگه...

اما اینا همه اش کلکه هیچ عب نداره گل من پیش من باشه مال من باشه ولی گل من خیلی قشنگه همه میخوانش من هم نمی تونم غصه کسی رو ببینم نمی تونم گلم رو از هوا دور کنم پس چیکارش کنم؟

گلها به ما آرامش میدن نمیذارن تنها بشیم همیشه لبخند میارن روی لبهامون باهاشون آرومیم پس چرا نباید مال ما باشن ؟

اگه نباشی بهتره ؟ یا اگه باشی و مال من نباشی؟

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 19:0  توسط لیلا مقدم فر   | 

يه مطلب ازش خوندم فهميدم عاشق خداست

نتونستم بي تفاوت باشم 

اولش نگران بودم زميني باشه

ولي نبود

اونم مبتلا بود

.

.

.

منم دوستش دارم... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 21:13  توسط لیلا مقدم فر   | 

خدایا مرا از تیترها دور نگه دار

امروز بعد از مدتها از خوندن یه تیتر بهت زده شدم :همشهری توقیف شد!!!!!!!!!

خدایا مرا همچنان از دنیای سیاست دور کن ...از پستهای خرداد۸۸

از مرگ علی کردان هم متعجب نکن...اینکه بیچاره بود؟یا ...واقعا چرا مرد؟

ما را همچنان مشغول کلاس زبان کن بگذار فکر کنیم روزنامه نگاری کنیم یا برویم دنبال دانش و...

خدایا ما را از همه تیترهای قدیمی که دوست داشتیم دور کن و بگذار نشانه شناسی را درست یاد بگیریم تا بوی دانشجوی ارتباطات بدهیم!

بگذار سرگرم شیطنتهای دوست داشتنتی خودمان و دوستان باشیم!

اصلا یادمان بیاور که ما دلمان می خواهد عاشق شویم تا خوب بسوزیم ولی سیاست را یاد ما نیاور

زندگی از هر وری که به ما بر می خورد کمی تا قسمتی سخت است ولی بی خیال این سیاستش شو

می دانی که من ظرفیت ندارم وقتی هم حرص می خورم کسی نیست شانه هایم را بمالد خودت که می دانی هدی دارد می رود بقیه هم که رفته اند

راستی چرا به من شهامت ایستادن پای علایقم را نمی دهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا خوب نیست اینهمه نعمت یکجا به من داده ای غم توی دل کوچک پر ذوقم لانه کند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:13  توسط لیلا مقدم فر   | 

به مناسبت اینکه دوست کیه ؟

اینو پنج شنبه نوشتم پاش هم اشک ریختم ...به همه کسانی که دوستشون دارم ...چه اونایی کی می دونن و چه اونایی که هیچ وقت نمی فهمن!!!!!!!!!!!

دلم گرفته از این جمله بدم میاد چون من نیومدم این دنیا دلم بگیره یا ببینم دوستم دلش گرفته نمی دونم دوست کیه ؟ ولی فکر می کنم دوست رو ما انتخاب نمی کنیم برامون انتخاب میشه اصلا هم مهم نیست کیه و چه شکلیه و کجاست؟ فقط کافیه توی  قلبش خبری باشه فقط کافیه چشم انتظارت باشه دوستت داشته باشه ...

 کم کم دارم به راههای از پیش تعیین شده ایمان میارم به روحم ایمان میارم به یه چیزی که فراتر از ماست به یه چیزی که بهتر ازماست ...

اما ما برای همه چیز قانون میذاریم سرهمین دلمون میگیره وقتی از دوست دوریم وقتی فکر می کنیم دوست ما یه شکل خاصیه ...نه نیست به خدای آسمونا قسم که نیست! کافیه توی وجودش روح باشه کافیه روحش اندازه تو سفید باشه کافیه دلش مثه تو بگیره کافیه دلت براش بگیره کافیه بخوای ببینیش کافیه روحت به سمتش بپره کافیه توی لحظه هات حضور داشته باشه کافیه براش با تمام وجود باشی

دوست کیه ؟ من نمی دونم! واسه ما خیلی قانونها گذاشتن ولی فکر می کنم اسمش روشه دوست کسیه که دوستش داری...

کسی که وقتی تو یادش نیستی یا عمدا می خوای یادش نباشی روحت فریادش بزنه کسی که بی دلیل به فکرش باشی کسی که چیزی ازش نخوای کسی که شرطی براش نذاری جر اینکه شاد باشه بخنده شیطونی کنه اگه تونست باهات بدوه

کسی که نه تهدیدت کنه نه تحدید...کسی که باهاش خودت باشی کسی که به خاطرش همه چیز و همه کس با معنا میشه ...

دوست به سادگی همون دوران بچگی توی پارکه وقتی هم بازی نداشتی و می رفتی بهش می گفتی میای با هم دوست بشیم اونم سریع می گفت آره و به هیچی فکر نمی کرد با هم بازی می کردید و بعد هم مامانا میومدن و دستمونو می گرفتن می بردن خونه، دوست می رفت... ما هم می رفتیم، ما لذت برده بودیم فردا هم اتفاقی شاید می دیدیمش قانونی نداشتیم قانون ما شادی  بود و اگه می افتادیم دست همو می گرفتیم...همدیگه روبلند می کردیم لباس همو می تکوندیم اشک همو پاک می کردیم و باز دوباره می خندیدم... فقط همین...فقط همین !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 0:25  توسط لیلا مقدم فر   |